پشتیبانی مالی
مه‌شید روز آسمان، 27 مهر 8585 زرتشتی

جنگ ترامپ با چین و تبانی اش با پوتین – آینده ی دانش و دانشگاه در ایرانشهر – تمدن اسلامی، دروغی شرق شناسانه



بله با نماز به یاران ساعت شش پس از نیمروز است و برخلاف همیشه که برنامه ما روزهای یکشنبه هستش امروز چون این یکشنبه نمی‌توانیم نیستیم و کار را امروز انجام می‌دهیم. نماز به یاران امید که بانگ و سیما خوب باشد. بنده عینک را بزنم تا بتوانم بخوانم. بله خدای ارداویراز می‌گویند که صدا و تصویر عالی است. پیروزی. بله پیروزی و چون روال همیشگی برنامه را نخست در دهلیز‌های گوناگون و در برگه‌های گوناگون پخش می‌کنیم که تا جای شدنی یاران و همازورانی که گرایش به ایرانشهر دارند با ما هنباز باشند در این انجمن دوستی و مهربانی. بله نماز به همه یاران نماز به همه زرتشتیان بسته کشتیان امید که نوروز خوبی را پشت سر گذاشته باشید. سیزده را به در کرده باشید با تندرستی. ما چون همیشه یکی دو دقیقه‌ای زمان می‌برد که ما این کارها را انجام بدهیم و پخش بکنیم. بله امروز درباره دو دادستان سخن خواهیم گفت و یک پیشگفتار خواهیم داشت که به حال و روز سیاست روز خواهیم پرداخت و چه بسا برنامه اندکی از دیگرگاه‌ها دراززمان‌تر باشد. باید دید البته به توانایی ما نیز بستگی دارد که صدا تا چه اندازه یاری بکند. بله نماز به خدای سیاوش ایرانزاد و دیگر یاران. بله آن چیزی که امروز درباره‌اش سخن خواهیم گفت دو دادستان هست. بخوانیم یکم آینده دانش و دانشگاه در ایرانشهر و ایرانشهری کردن دانش پیشنیاز برآمدن بر مافیای روشنفکری دو دیگر تمدن اسلامی دروغی شرق‌شناسانه و یا هیسه‌ای نکیرش ناپذیر. هیسیه واژه کهن اوستایی هستش که زند یونانیش همین آغاز بگوییم میشود آلسیا که می‌گویند حقیقت یا راستی. هیسه همریشه هستش با واژه هستی از ریشه آه هست که هم به چم سخن گفتن است هم به چم پرتاب کردن و هم به چم بودن لیک از ریشه سست آن هستش ه و هاوند سنسکریتش ستیه هست. به هر روی هیسیه به چم راستی و آشکارگی هستش زندش آویشکاری هست یعنی آشکار شدن یعنی راستی به مثابه هستی به آشکاری درآمده و اگر ما دو چم دیگر این ریشه‌ها را نیز در نظر بگیریم هیسیه همان راستی به سخن درآمده شده نیز هست و هم نیز هستی پرتاب شده آن چیزی که پرتاب شده است در هستی که این اتفاقا آن خردکام گرمنی هیدگر بر روی این چم از واژه زاین یا بودن یا هستی خیلی تکیه میکرد و درباره گورفنزاین یا انتورف و اینها به اصطلاح اصطلاحاتی بود که او از زبان آلمانی یا گرمنی برون دوشید و کوشید که یک خردی برپا بکند، حکمتی برپا بکند. اگرچه این سه‌گانه را نمیشناخت. به هر روی این واژه هیسیه که ما در کتاب نیز بسیار به کار برده‌ایم واژه‌ایست مهم از فن واژگان مهم ما هست. نکیرش ناپذیر از نکیریدن نکیرا بودن نکیرا بودن یعنی انکار کردن، نه گفتن، نفی کردن و در کل هیسیه نکیرش ناپذیر یعنی به زبان امروزی آمیخته واقعیتی یا داده‌ای انکارناپذیر. پس ما این پرسش را می‌خواهیم در بیندازیم آیا اصولا چیزی به نام تمدن اسلامی هستومندی دارد یا نه؟ خب این دو دادستان ما هستش که امروز درباره آنها سخن خواهیم گفت. لیک در پیشگفتار یا در پیشواک به یکی دو تا از پرسش‌های روز می‌پردازیم که در برگه فیسبوک این چند روز گذشته پیگازها یا اشاراتی داشته‌ایم به این دادستان و آن نبرد آماشتی یا نبرد اقتصادی بزرگی هستش که میان آمریکای همیشه وحشی و چین در گرفته است. می‌دانیم که خط تحلیلی بازیابی ایرانشهری از همان آغاز بر این بوده است که در آمریکا که قافله سالار گلوبالیسم جهانی هست دو کمپ وجود دارد. یک کمپ بر این باور است که دشمن اصلی و همیستار و هم‌ایمال اصلی و بنیادین آمریکا روسیه هست. هم از این رو باید روسیه را به هر نوعی که می‌شود کوچک، خوار و فرو پایه نگه داشت. حتی اگر بشود آن را تکه تکه کرد تا البته اتحاد جماهیر را کردند لیک خود روسیه را نیز تکه تکه کردن این به اصطلاح رویکردی هستش که این گلوبالیست های دست چپ چون اوباما و دیگران داشتند و دارند و خواهند داشت. این‌ها بر این باور هستند که باید برای رسیدن به این هدف بزرگ برای برداشتن سد روسیه از برابر گلوبالیست باید با چین مدارا کرد و ایران را تا اندازه‌ای مهار نمود، کوچک نگهش داشت اما از ایران بهره‌برداری کرد که این داستان برجام و به اصطلاح معاشقه‌ای را با ایران راه انداختن که این خامنه‌ای رهبر شیعیان، رهبر ضعیف‌النفس شیعیان نیز دست از پا نشناخت و ایران زمین را خلع سلاحی هسته‌ای کرد و به آغوش اوباما رفت. نامش را نیز، این کاپیتولاسیون بود، و نام این کاپیتولاسیون را نیز گذاشتند نرمش قهرمانانه. این به اصطلاح رویکرد و این هم‌آغوشی بر این پایه بود که آرام آرام روسیه را نیز می‌گذاشتند کنار و این‌ها رفته بودند پای یک دیل بزرگ با آمریکا اما از آن سوی دیگر که خب در برابر پوتین کوشید با پیروز کردن ترامپ که به انواع گوناگون انجام دادند یک بازی بسیار پیچیده‌ای بود با پیروز کردن ترامپ یک سدی در برابر این معاشقه میان ایران و آمریکا پدید آورد و همزمان چون می‌دانست که گلوبالیست‌های دست راست و آن کمپ ترامپ یا شلدان ادلسون و این‌ها مایل هستند که با روسیه دیل بکنند با روسیه به توافق برسند و آنها چین را چون یک اژدها و هیولای اقتصادی هست چین را سد راه هژمونی آمریکا می‌دانند و امروز می‌بینیم که این اتفاق بار دیگر و این پروژه بار دیگر دارد رخ می‌دهد. در این پروژه ایران وجه‌المصالحه قرار می‌گیرد. یعنی ما داریم این تعبیری را که داریم می‌گوییم پلن و برنامه طرف مقابل را می‌گوییم. اینکه تا چه اندازه این موفق بشود مسلما بستگی به بازی بازیگران گوناگونی دارد که در این میدان هماره حضور دارند. لیک باید بتوان خط مقابل را خواند. روسیه پوتین رئالیست هستند و مسلما می‌کوشند که بازی‌های مختلفی را به طور همزمان پیش ببرند. همانگونه که دیگر نیروها نیز. این به این معنی نیستش که تمام تخم‌مرغ‌هایشان را در یک سبد بریزند. خیر چنین نیست. اما روسیه مسلما ترجیح می‌دهد که اگر قرار باشد چین سیبل باشد و چین هدف و آماج حمله‌های غرب باشد خب چین باشد و روسیه نباشد چون آن گلوبالیستهای دست چپ روسیه را تبدیل کرده بودند به سیبل و تا امروز نیز موفق شدند جلوی دیل کردن و توافق کلی میان ترامپ و پوتین را بگیرند. اما همانگونه که می‌دانیم و می‌بینیم این بازی هنوز تمام نشده است و با اینکه یکی دو هفته پیش با این فتنه اسکریپال این‌ها کوشیدند بازی میان و معاشقه میان پوتین و ترامپ را به هم بزنند، باز نیز الان می‌بینیم که با تمام این رویدادها ترامپ از پوتین دعوت کرده است، او را فراخوانده است که بیاید به کاخ سفید. همزمان ما داریم می‌بینیم که یک ائتلافی دارد رخ می‌دهد میان ترکیه. خب پوتین ترکیه را وارد سوریه کرد و یک خیانت بزرگ پوتین بود هم به ایران و هم به سوریه وارد کردن سلطان داعش اردوغان به زمین سوریه که الان بخش‌هایی از این زمین را اشغال کرده است، یک خنجری بود که پوتین زد نه ایران توانست واکنش مناسبی نشان بدهد و نه سوریه مسلما اصولا دارای همچین توانایی نیستش. قورت دادند هر دو کشور این خیانت را تا ببینند چه پیش می‌آید. این ائتلاف میان ترکیه و پوتین را ما داریم که یک ائتلاف انرژیکی نیز هست برای انتقال گاز روسیه از طریق ترکیه به اروپا همزمان معاشقه بزرگی را ما داریم می‌بینیم میان عربستان سعودی و اسرائیل. خب این یعنی میان عربستان سعودی، اسرائیل و آمریکا و زمانی که پوتین و ترامپ بتوانند به آن توافق پایه‌ایشان برسند خب کل صحنه شطرنج تغییر می‌کند. باید به یاد داشته باشیم که ترامپ از همان آغاز گفته بود دشمن چین هست و از همان آغاز اعلام کرده بود برای مثال که کریمه را به رسمیت می‌شناسد و کریمه بخشی جزئی از خاک روسیه است. یعنی از پیش مرزها را مشخص کرده بود. هدف‌گذاری را، نشانه‌گذاری را مشخص کرده بود و آن ژنرال فلین را نیز که لو رفت و انداختند بیرون با اردوغان قرار گذاشته بود که آن گولن را بفرستند برگردانند نزد اردوغان و در حقیقت آماده شده بودند برای یک جنگی به وجود آوردن با ایران که همان دیل بزرگ را انجام بدهند. خب وقتی این اتفاق میفتاد همانگونه که در بار پیش نیز گفتیم بزرگترین زیان را کشورهایی مانند ایران خواهند دید و چین و تا حدودی آمریکا مسلما که البته خرج این ماجراجوییهای آمریکا را عرب‌ها خواهند پرداخت اما با این حال آمریکا کشته‌های زیادی خواهد داد. تنها برنده بزرگ این داستان روسیه خواهد بود که قیمت نفتش و قیمت گازش می‌رود بالا. ایران مسلما زمین‌گیر می‌شود و در این معادله چین بسیار زیان می‌بیند و وابسته می‌شود کاملا محاصره می‌شود. خب این را ما الان داریم می‌بینیم که دارد اتفاق میفتد و روی این زمینه باید کار شود. برای این نقشه باید نقشه‌های پذیره آن، نقشه‌های متقابل آن ریخته بشود و قدرت مانور باید داشته باشد ایران زمین. آن چیزی را که ما در تهران می‌بینیم می‌بینیم که به هیچ وجه اوضاع مناسب نیست. قدرت در تهران کاملا تجزیه شده است. خامنه‌ای اصولا دیگر محلی از اعراب ندارد و یکی از نیروها هست میان نیروهای گوناگون یکی از میدان‌های قدرت هست در میان میدان‌های گوناگون. فصل‌الخطابی دیگر در این مملکت وجود ندارد و این خطرناک است سلسله مراتب وقتی از بین برود، کلا ساختار قدرت ایجاب میکند که پلکانی و به طور هیرارشیک باشد. ما در ایران الان همچین چیزی را نمی‌بینیم. وزارت امور خارجه ایران به طور کامل دست فراماسون‌هاست. دولت دست فراماسون‌هاست و مجلس کامل دست فراماسون‌هاست. یعنی یک بخششان صهیونیستهای شیعه هستند و بخش دیگر فراماسون‌ها هستند. خامنه‌ای که می‌دانیم خودش سوراخ اصلیست همان گونه که هماره گفتیم و ریاست و ستون خیمه صهیونیسم شیعی را به عهده دارد و ما می‌بینیم که پس از خلع سلاح و فتنه برجام، فتنه هسته‌ای رفته است پای فتنه موشکی، برجام موشکی درخواست کرده است به طور صریح و می‌کوشد به شیوه‌های گوناگون که سپاه را از اقتصاد بیرون ببرد و این کارها را دارند می‌کنند که سپاه را زیر بخیه بگذارند، زیر منگنه بگذارند که تن در دهد و حتی بودجه‌اش را نیز کمابیش قطع کرده‌اند آنگونه که صداهایی از درون به گوش می‌رسد. در یک چنین پیرامونی در یک چنین مختصات به هم ریخته‌ای و اگر به آن بیفزاییم نارضایتی همگانی را نسبت به ارتجاع فرهنگی که خامنه‌ای تحمیل می‌کند و از طریق تحمیل این ارتجاع فرهنگی قهر بنیادینی در جامعه پدید می‌آورد و به ویژه با زیر منگنه گذاشتن زنان ایران زمین این ناخرسندی همگانی را به سراسر کشور بسط می‌دهد و چشم‌ها را چشم‌های ایرانیان را به طور اتوماتیکمان و به طور خودکار می‌دوزد به سوی امارات می‌دوزد به سوی آنتالیا و سالانه ما میلیاردها دلار ارز را از دست می‌دهیم فقط به خاطر اندکی آسودگی و در آرامش به سر بردن ایرانیان در خارج از مرزهای سیاسی خب این‌ها همه توپ‌هایی هستش که خامنه‌ای شوت می‌کند در زمین صهیونیسم جهانی و آن وابستگی معنوی را که اتباع یک کشور شهروندان یک کشور سرنشینان یک کشور باید با آن کشور داشته باشند و با نظام حاکمش داشته باشند این را از بین برده است. بر این بیفزاییم قومگرایی مدیریت شده و برنامه‌مندی را که رأسش مثلا خود خامنه‌ای هست که پانتورکیسم را به پیش می‌برد یا خاندان لاریجانیها هستند که پان عربیسم را به پیش می‌برند. ما می‌دانیم که آن مردک توده‌ای پورپیرار حقوق بگیر لاریجانیها بود و کتاب‌های گوناگونی نوشت و پخش کرد. امروز نشریات و ماهنامه‌ها و هفته‌نامه‌های بسیاری تولید می‌شود که به صراحت در آن از پانترکیسم دفاع می‌شود و تمامی اصول ایرانگی و آریانگی و ایرانشهری را زیر سؤال می‌برند. ایران را به ملیت‌های گوناگون تقسیم می‌کنند با اجازه و با پروانه وزارت ارشاد. پان ترکیسم کار خامنه‌ایست پروژه خامنه‌ایست. پان عربیسم را هل داده است و پاس داده است به لاریجانی‌ها. این‌ها را وقتی ما در کنار یکدیگر بگذاریم می‌بینیم که وضع ایران وضع ناخوشایندیست و این مسلما هر روز بیش از روز پیش کودتای آریایی و خیزش سپاهیان و ارتشیان ایران زمین را لازمتر نیازمندتر می‌کند برای تأمین بقای تمدنی ایرانیان. بر این بیفزایید پروژه مدیریت شده خشکسالی ایران را که هم در افغانستان کلید خورده است هم در ترکیه کلید خورده است با سدهایی که بر روی فرات و دجله پدید آوردند و هم مسلما با کور کردن چاه‌های ایران در داخل با سدسازی‌های بی‌رویه‌ای که بهایی‌ها و جهودها در داخل نهادهای دیوان‌سالاری ایران و گاهی در داخل سپاه نیز رخنه کردند و این‌ها دارند این پروژه‌ها را پیش می‌برند. بنابراین ما سوراخ‌های زیادی را داریم که داریم نیش می‌خوریم و این احتیاج به یک واکنش دراماتیک دارد. شما در برخی بزنگاه‌های تاریخی دیگر نباید تعلل بکنید. باید چون پیچ‌ها پیچ‌های بسیار خطرناکی هستند، باید واکنش دراماتیک به مشکلات دراماتیک نشان داد و البته این را این بخش خالی جام بود بخش پری نیز دارد و آن بیداری آریایی هست و آن خودآگاهی است که میان سران ارتش و سپاه ما می‌بینیم و کاملا مشهود هست. خط کاملا مشهود است. گفتمان و دیسکورس کودتای آریایی به انواع گوناگون امروز در سطوح بالای حکومت و سپاه دارد مطرح می‌شود و این جای خوشنودی و جای خوشبختی دارد و وقتی در نظر بگیریم که اهورامزدا نیز رویش دگرباره‌ای را دارد تجربه می‌کند و بغان ایرانشهری خب این‌ها بخش‌های مثبت داستان هستند. اما در هر صورت همواره باید نگران بود به معنای نگریستن به جهان نگریستن هوشیارانه به جهان امروز سخن از هایدگر گفتیم یک واژه‌ای دارد هایدگر به نام زرگه. زرگه یعنی نگرانی و در عین حال تیمار کردن. فرزرگن بزرگن. این نگرانی بنیادین نگرانی هستی شناختی یعنی با نه با هراس نه با بیم بلکه با نگاهی هوشیارانه اندر جهان نگریستن. این معنی از نگرانی را باید در نظر گرفت و این نگرانی را باید هماره با خود داشت و نگران ایرانشهر و نگران ایرانیان بود. این امریست بسیار مهم. امیدواریم که ترامپ این عدو این مرد اهریمنی در بیست و دوم مهر ماه از این برجام بیاید بیرون و این وقتی بیرون بیاید خب مسلما دیگر کوچک‌ترین آبرویی برای نه برای خامنه‌ای نه برای دولت منسوب و برگزیده‌اش دولت گرین کارتی روحانی نخواهد ماند و این دست سپاهیان و ارتشیان را بازتر می‌کند برای تأسیس یک حکومت نظامی سپاهی مردمی مبتنی بر اقتدار ایرانشهری و مبتنی بر همگرایی تمدنی و این را نیز در اینجا بگوییم چون همانگونه که گفتیم در بعضی از پیچ‌های تاریخی نیاز به واکنش و کنش‌های دراماتیک هست، مسئله بازگشت به آتش مقدس مسئله بازیابی آتش مقدس امروز دیگر چیزی نیستش که ما بخواهیم به طور کجدار و مریز با آن برخورد بکنیم. ببینید ما برای نگه داشتن ایران نیاز به یک پایگاه استوار دینی داریم. شیعه به طور اخص و اسلام به طور اعم توانایی همبستگی را از دست دادند نه تنها از دست دادند بلکه عامل نفاق و عامل چندپارگی و عامل گسستهای چندگانه اجتماعی شدند. در درون خود شیعه ما امروز می‌بینیم شیعه حاکم نفاق بسیار گسترده‌ای وجود دارد یک سری طرفدار ولایت مطلقه خامنه‌ای هستند، یک سری طرفدار ولایت مطلقه هستند اما نه ولایت مطلقه خامنه‌ای، یک سری طرفدار ولایت امر هستند اما نه ولایت مطلقه امر. و این‌ها برای خود نام‌های گوناگونی می‌گذارند شیعه انگلیسی، شیعه آمریکایی و امثالهم یک سرییشان شیعه هستند و طرفدار حکومت شیعی هستند اما حکومت شیعی لائیک یا سکولار و اگر ما بخواهیم این فهرست را ادامه بدهیم می‌بینیم که این شیعیان که در یک ائتلاف پایه‌ای با روشن‌فکران به سر می‌برند آنچنان در هم ریخته‌اند و به جای ۷۲ ملت ۷۲ هزار ملت هستند. بنابراین آن چسبی را که باید در درون جامعه باشد شیعه تأمین نمی‌کند. ما وقتی نفاق میان شیعه و سنی را نیز در نظر بگیریم خب این نیز یک زخمی هستش جراحتی هستش بر پیکر ایرانشهر. این‌ها را وقتی در نظر بگیریم و بیاییم و دشمنان این‌ها را ببینیم مانند بهایی‌ها، مانند بابی‌ها، مانند جهودها که در درون اینها رخنه دارند و به طرق مختلف می‌کوشند که این شیعه را بزنند. خب بنابراین این اسلام و این شیعه تبدیل شده است به یک معضل تبدیل شده است به یک سد راه ایرانیان برای بازگشت به مدار تیسپون و از آنجایی که ما هماره احتیاج به یک سپاه دینی داریم احتیاج به یک سپاهی داریم که برخوردار باشد از یک سپر معنوی از آنجایی که شیعه سد راه ایرانشهر هستش بنابراین ما نیاز به بازیابی دینی خود نیز داریم. فقط بازیابی سیاسی پاسخ نمی‌دهد. یعنی فقط بازگشت به سنت جم، بازگشت به سنت کورش و بازگشت به سنت گشتاسپ یا کیخسرو بسنده نیست. ما باید این بازیابی دینی را نیز به سنت زرتشت انجام دهیم و مهم‌ترین نهادی که امروز باید این بازیابی را انجام بدهد سپاه پاسداران و ارتش هستند. یعنی پوشیدن جامه سپید و بازگشت به کیش سپید و بازگشت به آتش مقدس به آتش مقدس حافظ به آتش مقدس عطار به آتش مقدس سنایی که امروز درباره این‌ها سخن خواهیم گفت به آتش مقدس فردوسی و برسیم تا به آتش مقدس خود اشوزرتشت این امروز لازمه امنیت تمدنی ماست ما بدون این آتش گرم بدون این تنور گرم اهورامزدا نمی‌توانیم از پس دیو‌های سردی بربیاییم. امروز جهودیت صهیونیسم شیعی ترساگری تبشیری بهایت کمونیسم تمامی این‌ها دست به دست یکدیگر دادند برای باز کردن پیچ و مهره‌های ایرانشهر، برای تجزیه دموکراتیک ایران زمین، برای متلاشی کردن جغرافیای اهورایی ایرانشهر. بنابراین ما وقتی با یک همچین تازش گسترده‌ای روبرو هستیم نیاز به ابزارهای دفاعی داریم که از لحاظ ماهیت دارای یک پیوندی باشد با این دشمن. شما نمی‌توانید یک خیزش دینی را با لائیسیته و یا با سکولاریسم پاسخ بدهید. وقتی یک حمله دینی یک حمله دوزخی به شما می‌شود از سوی دیوها باید اهوراها را و بغان و ایزدان را در برابر اینها صفکشی بکنید. این امریست بسیار بسیار مهم. ما با تازش مشترک کلیت ابراهیمیت امروز روبرو هستیم حاکمیت ما نظام مستولی بر مملکت ما بخشی از این ابراهیمیت هست. بخشی از این صهیونیسم هست صهیونیسم شیعی هست صهیونیسم بهایی هست صهیونیسم توده‌ای نمی‌دانم سکولار هستش این‌ها بی‌بهان و بی دلیل نیست که ما این هم‌گرایی گسترده را میان بخش‌های مختلف این حکومت با دشمنانمان می‌بینیم. یک بار شما می‌بینید که فرضا رفسنجانی می‌آید و می‌خواهد دیل بکند با غرب. یک بار خامنه‌ای می‌آید دیل می‌کند. این‌ها همه بال‌های گوناگون این کرکس مرگ هستند که بر فراز سر ایرانشهر بال گشوده است و تشخیص این تشخیص این ارتباط درونی و معنوی میان سویه‌های گوناگون و وجوه گوناگون این کمال دیو این اهریمن بزرگ تنها و تنها زمانی میسر است که شما ژنتیک این‌ها را، تبارشناسی معنوی این‌ها را انجام داده باشید. در هیچ یک از مکاتب کنونی که ما در ایران می‌بینیم ما دارای یک همچین نگاهی نیستیم. نه تنها نیستیم بلکه همگی آن‌ها خودشان بخش از دشمن هستند. ایرانشهر همانگونه که بازیابی ایرانشهری ذاتا تنها هستند. ایرانشهر هماره تنها بوده است و تنها نیز خواهد بود تا زمانی که هفت کشور بار دیگر از جرثومه اهرمن آسوده شود تا آن زمان ما باید به این تنهایی خود خو بکنیم و اتفاقا در درون زمین این تنهایی بر هر دو پای خویش بایستیم این تنهایی سرچشمه قدرت و توانایی ماست سرچشمه ضعف و ناتوانی ما نیست. ما در زمانی ضعیف می‌شویم در زمانی ناتوان می‌شویم که می‌رویم پای مماشات می‌رویم پای لاس زدن‌های دینی میرویم پای ائتلاف‌های سیاسی با اغیار. ایرانشهر زمانی که تنهایی خود را درک بکند، زمانی که آسمان خویش را باز بیابد و ببیند که این بغان دارای چه هماهنگی درونی‌ای هستند، آن زمان قدرت واقعی خویش را باز می‌یابد و آن زمان می‌تواند دشمن را هر آن کس که می‌خواهد باشد خیلی راحت و با هزینه بسیار بسیار کمتری زمین بزند. مشکل ما امروز آلودگی هستش به دشمن. ما در هر جا که نگاه بکنیم در دانشگاه‌هایمان می‌بینیم که اصولا دیگر ایرانگی وجود ندارد. در دیوانسالاریمان می‌بینیم که خب دیوانسالاری ما کاملا وابسته شده است به غرب. امروز می‌بینیم که سازمان‌های فراماسونی‌های گوناگونی مانند خاندان اتحادیه می‌کوشند که بانک مرکزی ایران را تبدیل بکنند به یک بانک خصوصی و ایران یکی از معدود کشورهایی هست، این را یاران باید بدانند معدود کشورهایی هستش که بانک کشورش بانک مرکزیش هنوز از سوی روتشیلد سرش بریده نشده گیوتینیزه نشده است. آدمهایی مانند شایگان که در آن اتاق بازرگانی ایران انگلیس بودند رفسنجانی بود اتحادیه‌ها هستند و بال دیگرشان که این جهودهای آنوسی هستند این عسکر اولادی‌ها که آمدند و این اتاق بازرگانی ایران و چین را راه انداختند. این‌ها همه می‌کوشند تا ارز ایران را آنچنان زمین بزنند که، و این اسحاق جهانگیری نیز قرم قرم این داستان را آغاز کرده است که آقا ما باید بانک مرکزی را خصوصی بکنیم که از این مشکلات ارزی بیاییم بیرون، وقتی این کار را بکنند خب از لحاظ اقتصادی نیز کاملا ما را فتح کردند. این یکی از مسائل بسیار حساس و کاملا استراتژیک هستش که سپاه و ارتش باید بدان آگاه باشند و هرگز اجازه ندهند که حتی اگر تومان را اینها تبدیل بکنند، ریال را تبدیل بکنند به امر کاملا بیهوده‌ای که دارند می‌کنند و بگیریم که فرضا دلار بشود ده هزار تومان که احتمالش هستش که در سال آینده بشود. باز نیز ایران نباید بانک مرکزیش را به روتشیلدها بدهد. پای این داستان نباید رفت و ما امیدواریم که این واکنش دراماتیک اتفاق بیفتد و بهان و دلیلش نیز کاملا روی میز است. ما وقتی بعد از این ۲۲ اردیبهشت که بگذرد و امیدواریم که این ترامپ بیرون بیاید از این برجام، خیلی راحت این مجلس کنونی را میشود با یک بهانه کاملا حقوقی و مشروع که در عرض ۲۰ دقیقه چون این لاریجانی‌ها در عرض ۲۰ دقیقه این پروژه برجام را تصویب کردند لایحه برجام را تصویب کردند کل این مجلس را باید درش را بست اصلا نیاز به یک همچین سوراخ بزرگی نیست. یعنی پایگاه دشمن شده است. پایگاه دشمن‌های گوناگون. هم دشمن‌های قومی و هم دشمن‌های سیاسی، دشمن‌های فرهنگی. این مجلس مجلس اهریمن است. جای در کنار هم نشستن دیو‌هاست. شب هول است آنجا و این را ببندند. اصلا نیازی نیستش برای مدتها نیازی اصلا به مجلس نداریم. برای گرداندن چرخ جامعه باید مدیریت درست باشد، قانون به اندازه کافی این مملکت دارد. احتیاج به لایحه‌های جدید نیستش. یک مدتی در این سوراخ‌ها را ببندند این مملکت یک آرامشی به خود بگیرد و بتوانند کارها را پیش ببرند. حال در برنامه‌های آینده بیشتر می‌توانیم به این مسئله بپردازیم. در هر صورت یکی دو ماه آینده بسیار بسیار مهم هستند. اتاق‌های فکر ارتش و سپاه بسیار باید هوشیار باشند. یاران آریایی ما که دارند فعالیت می‌کنند نگران باشند. نگران به همان معنی که گفتیم هوشیار باشند و فعال باشند یعنی اگر یاران یک بار یا دو بار این مسئله برای خود ما نیز صادق است البته باید تواناییش را داشته باشیم یک بار یا دو بار فرضا در ماه کار می‌کردند الان در این دو ماه سه ماه آینده هفته‌ای یک بار دو بار کار بکنند هفته‌ای سه بار چهار بار حضور داشته باشند همگی در هر جا که هستند و هر کنشی را که دارند انجام می‌دهند باید حضور سنگین داشت در این یکی دو ماه آینده و هر لحظه امور را رصد کرد. دشمن را رصد کرد. ائتلافی که دارد شکل می‌گیرد. برگردیم به موضوع فتنه مشترک پوتین و ترامپ. ائتلافی که دارد شکل می‌گیرد میان ترکیه، روسیه، عربستان سعودی، اسرائیل و آمریکا این ائتلاف خطرناک است و این جنگی را که به وجود آمده است جنگ اقتصادی که میان چین و آمریکا به وجود آمده است این جنگ می‌تواند آغاز همین پروژه باشد و هرچقدر که ترامپ بیشتر این جنگ را پیش ببرد، مسلما طرف مقابل نیز دستش بسته‌تر می‌شود و یک زمانی آن گلوبالیست‌های دست چپ نیز ممکن است وا بدهند و بگویند الان نبرد با چین آنقدر گسترده شده است که ما باید برویم سر دیل کردن با روسیه و وقتی این ورق برگردد خب مسلما خطراتی که ایران را تهدید می‌کند گسترده‌تر می‌شود. این به این معنی نیستش که پوتین و ترامپ هر کاری که بخواهند بتوانند بکنند. خیر چنین نیست. ایرانیان و سپاهیان و ارتشیان ما نیز مسلما ننشستند که آنها هر کاری دلشان بکشد انجام دهند. اما باید دانست که طرف مقابل چه نقشه‌هایی را به طور همزمان دارد پیش می‌برد و آمادگی لازم و بسنده را داشت. این پیشگفتار را در اینجا می‌بندیم و می‌رویم بر سر دادستان نخست امشبمان. یک جرعه‌ای آب بنوشیم. بله دادستان سخن دادستان یعنی در اینجا یعنی موضوع خیر یا دادستان به چم موضوع نیز هست. خیر سخن ما آینده دانش و دانشگاه در ایرانشهر، ایرانشهری کردن دانش پیشنیاز برآمدن بر مافیای روشنفکری. این یکی از بحثهای بسیار مهم هستش که آینده دانشگاه‌های ایران در بخش علوم انسانی چیست؟ ما مسلما پس از تأسیس یک حکومت نظامی سپاهی نیاز بسیار زیادی به مهندسان به پزشکان به فیزیکدانان به شیمیدانان خویش داریم و این سد بزرگ فرهنگی را نیز که از سر راه خویش برداریم زنان ایرانشهری بتوانند جامه ایرانشهری بپوشند و آزاد باشند میکده‌ها باز شوند تا حافظان نوین بتوانند می مغانه‌شان را بنوشند و ما یک وزارتخانه‌ای خواهیم داشت وزارتخانه شادی چون نظام سیاسی ایرانشهری یکی از اصولش همان شادی هستش که اهورامزدا برای انسان آفرید و ما نیاز داریم به دیوان به یک دیوان شادی. دیوان به معنی اداره بزرگ. و وقتی این سدها را برداریم خب مسلما شمار زیادی از دانشمندان علوم دقیقه ما باز می‌گردند به مملکت اگر نخواهند باز بگردند گوششان را می‌گیریم برشان می‌گردانیم و مسلما کسانی که در داخل هستند این نیروها به هرز نمیروند. یعنی کاری که صهیونیسم شیعی دارد انجام می‌دهد و الیت فکری ایرانی را می‌راند به سمت صهیونیسم جهانی خب جلوی این خونروش اندیشگی و مینویی گرفته می‌شود. خب این علوم دقیقه به جای خود. اما ایران زمین به خاطر کمبود پزشک به خاطر کمبود مهندس به خاطر کمبود ریاضیدان یا آمارگر نبوده است که در یک همچین وضعیت رقت‌انگیزی به سر می‌برد. بلکه به خاطر کمبود خردکام، به خاطر کمبود فیلسوف، به خاطر کمبود اندیشمندانی ما در یک همچین فضایی به سر می‌بریم که نسبت به مبانی مفهومی فلسفه ایرانشهری آگاهی ندارند. به دیگر سخن دانشگاه‌های ما تبدیل شدند به ستون پنجم اسکندریسم ابراهیمی. در دانشگاه بخش علوم انسانی که بخش نرم‌افزاری جامعه هستش ما تولید انبوه دشمن داریم. در آنجا ما موجوداتی را دو پاهایی را می‌دهیم بیرون که اصولا با ایران‌زمین و با ایرانشهر نه تنها بیگانه هستند بلکه عناد دارند یعنی دانشگاه‌های ما که فرح یک نقش بسیار اساسی بازی کرد و پیش از او مافیای حزب توده نقش بسیار مهمی را بازی کردند و از زمان مشروطه این داستان آغاز می‌شود که جهودیت و بهائیت می‌آیند و نهادسازی می‌کنند و در آن چیزی که رضا شاه بزرگ می‌آید درست می‌کند برای نجات ایران‌زمین تبدیل می‌شود به بلای جان ایران‌زمین یعنی حوزه و دانشگاه دست به دست یکدیگر میدهند و بخش نرم‌افزاری جامعه ما را کاملا تخلیه می‌کنند. ما با یک تخلیه شدگی تمدنی، با یک توابیت ذهنی در میان کسانی که علوم انسانی را می‌ورزند، روبرو هستیم که نامشان را می‌گذارند، روشنفکر به طور کلی. خب برای برآمدن بر این مافیا ما باید یک بازیابی و بازبینی بکنیم در پایه‌ها. باید اپیستمولوژی آریایی بار دیگر تأسیس بشود. اپیستیمولوژی یعنی معرفت‌شناسی یعنی شناخت‌شناسی. پایه‌های شناخت باید از نو بر اساس داده‌های کهن بر اساس پوریوکیشی یعنی آموزگاران و یا آموزه‌های نخستین بازسازی بشوند. این بازسازی اگر رخ ندهد ما نمی‌توانیم در نبرد فرهنگی و در نبرد فکری و اندیشگی که با اسکندریسم ابراهیمی به سر می‌بریم پیروز به در بیایم. هزاران قاسم سلیمانی هزاران بابک هزاران مرداویچ هزاران جعفری باقری تمامی این‌ها دست به دست یکدیگر بدهند پیروزی‌هایی اینان نیز به دست بیاورند این پیروزی‌ها پایا و دراز مدت نخواهند بود. همین قشر نرم همین ژله فرهنگی که طبقه متوسط آن را نمایندگی می‌کند پس از چندی تمامی این پیروزی را در درون خود می‌بلعد و حلش می‌کند. کما اینکه پیروزی‌هایی را که مرد بزرگی چون رضا شاه به دست آورد این‌ها توانستند در حقیقت از بینش ببرند و امروز ما می‌بینیم که در خوزستانی که رضا شاه بزرگ از دست شیخ خزعل به درآورد با مدیریت فرهنگی خاندان لاریجانی و توده‌ای‌ها چه اتفاقاتی دارد میفتد. این مثال می‌توانیم درباره بخش‌های دیگر ایرانشهر نیز بزنیم. ما پیروزی‌هایی را که در عراق دل ایرانشهر و در سوریه بال غربی ایرانشهر به دست آورده‌ایم این‌ها دیرپا نخواهند بود اگر نتوانیم یک زیرساخت معنوی بایسته و شایسته برای آنها فراهم بیاوریم. این زیرساخت بسیار بسیار مهم است. مارکسیست‌ها زیرساخت را مادیات می‌بینند و به اصطلاح بخش اقتصادی را زیرساخت می‌بینند. ما اینگونه نیست. ما زیرساخت را معنویت می‌دانیم. اگر این معنویت درست نباشد و دارای یک هم‌بستگی مفهومی درونی نباشد و انسجام معنوی نداشته باشد مسلما روساخت حال هرچه می‌خواهد باشد بر روی این زیرساخت معنوی سیاست می‌تواند، بیاید اقتصاد می‌تواند، بیاید نظامی‌گری می‌تواند بیاید، پایه‌های معنوی اگر سست باشند که دئنا یا دین مهم‌ترین بخش آن هستش مسلما کل این ساختمان هر اندازه نیز که بزرگ و سترگ باشد در هم می‌شکند. پیروزی‌های ما موقتی خواهند بود در سوریه، در عراق و درلبنان اگر نتوانیم زیرساخت معنوی و دینی بایسته را به دست بیاوریم و این نمی‌شود مگر اینکه ما یک بازبینی کلی یک بازیابی کلی از اپیستمولوژی آریایی از شناختشناسی آریایی انجام بدهیم برای این مسلما نیاز به نیرو داریم نیرو کجا تولید می‌شود در درون دانشگاه‌ها. خب دانشگاه‌های ما که در حقیقت نهادهای کاملا تجددی هستند نهادهای مدرن هستند تبدیل شده‌اند به جایگاه گسترش اپیستمولوژی دشمن یعنی تمامی مفروضات تمامی صغری کبری دانشگاه‌های ما بخش علوم انسانی تمامیتش در اختیار مردان و زنانی هستش که در درون کارخانه‌های فکری غربی پرورش پیدا کردند. هم اگر شخص نامبرده حالا هر که می‌خواهد باشد پایش را نیز هرگز در غرب نگذاشته باشد اما در ذهنیتشان این‌ها ماساچوستی هستند. آن چیزی که به طور کلی ما بیگ مکخوار فرهنگی نام نهاده‌ایم. این‌ها دیگر ایرانی نیستند ایرانی به مفهومی که ما هماره به کار می‌بریم، ایرانی حقیقی ما تفاوتی قائل می‌شویم میان ایرانی حقوقی کسانی که شناسنامه ایرانی دارند خب حال هر کس می‌خواهد باشد و ایرانی حقیقی. دانشگاه‌های ما باید جایگاهی باشند که در بخش علوم انسانی حقیقت ایران را و ایران حقیقی را درک بکنند و آن را گسترش بدهند و ژرفنایش ببخشند. در ایران با ایران برای ایران اندیشیدن این سه‌گانه بسیار بسیار مهم است هر سه تا پیشوند مهم است. در، با و برای. ما باید در ایران باشیم با ایران باشیم و برای ایران هم بیندیشیم هم بگوییم و هم بورزیم یعنی آن هومت هوخت هورشتی که ما این سه‌گانه و این تثلیث معنوی را که داریم باید این را ما تطبیق بدهیم در جغرافیای هم گیتیک و هم مینوییک ایرانشهر. فراموش نکنیم ایرانشهر دئناست ایرانشهر دل اهورامزدا هستش یک جغرافیای مثالی هستش که آمده است بر روی زمین ایرانشهر شعاعش به اندازه شعاع خورشید است و خورشید چشم اهورامزداست. لاجرم و به طریق اولی ایرانشهر چشم اورمزد هست بر روی زمین برای نگریستن و با نگرانی اندرنگریستن به درون جهان پس ما از درون این چشم اهورایی هستش که باید به جهان بنگریم و وقتی که کور باشیم وقتی که اپیستمولوژی بایسته‌اش را نداشته باشیم مسلما نمی‌توانیم نگاه بکنیم نگاه می‌شویم و امروز ما داریم نگاه می‌شویم داریم گفته می‌شویم داریم ورزیده می‌شویم. ما فاعل و کردار، کردار یعنی فاعل ما کردار هستی خود نیستیم فاعلان و عاملان هستی خود نیستیم سلاطین و پادشاهان هستی خویش نیستیم تبدیل شده‌ایم به موالی یعنی یک روشن‌فکر ایرانی یک موالیست آزاد شده برده‌دار غربیست. این برده‌دار غربی می‌تواند مارکس باشد می‌تواند هگل باشد می‌تواند فروید باشد یا هر کس دیگری کلا نظام اپیستمولوژی غربی که جهودی ارسطویی هستش، چیره شده است و هژمونی پیدا کرده است بر ذهن طبقه متوسط ایرانی و دانشگاه‌های ایران. این نظام اهریمنی را باید در هم شکاند بنابراین ما باید نخست درک بکنیم که باید در دانشگاه‌های ایران بخش علوم انسانیش بسته شود و تا زمانی که یک سری استاد و یک سری اهل فن متون پایه‌ای را فراهم نکرده باشند برای آماده سازی یک نسل نوین ما نیازی به این دشمن‌تراشی از درون نداریم. شما ببینید فرضا یک سری دانش‌هایی هستش که کاملا مدرن هستند. برآیندی هستند از تجدد که ما هماره با آن جنگیده‌ایم و کوخشیده‌ایم. چون تجدد از درون رونسانس می‌آید از درون روشنگری می‌آید و از درون انقلاب فرانسه می‌آید و کلا یک گیوتین بزرگی هستش برای سربریدن سنت، سنت ایرانشهری و سنت آریایی در کل. خب این‌ها در حقیقت دشمنانی که در درون خود کشور تولید می‌شوند، وقتی ما این را تعطیل بکنیم فضایی باز می‌شود که حداقل برای یک مدت مشخصی دشمنی تولید نشود بعد وقتی با طمانینه بسنده این را بار دیگر باز بکنیم مردان و زنانی را تولید می‌کنیم که بتوانند ایرانی بیندیشند. چیزی را که می‌خواستیم بگوییم کلام در کلام آمد یک سری علوم جدید بود مانند سوسیولوژی، مانند روانشناسی. ببینید سوسیولوژی کلا جایگزین فلسفه شد. یعنی با پیروزی انقلاب فرانسه فلسفه نابود شد. ما دیگر بعد از انقلاب فرانسه تتمه‌های فلسفه را داشتیم. یعنی آدمهایی مانند کانت این‌ها محصول انقلاب فرانسه نیستند اینها پایان داستانند. و دیگر می‌آید فلسفه جای خود را به روانشناسی و به سوسیولوژی می‌دهد و این سوسیولوژی در آمریکا تبدیل می‌شود به علم برتر آمریکا که می‌آید و فقط می‌نشیند و جامعه را اندازه می‌گیرد و ایران تبدیل شده است به جولانگاه سوسیولوگ‌ها. سوسیولوگ‌ها با طرح‌هایی که می‌دهند و با تئوری‌هایی که می‌دهند فضای جامعه ایران را آنچنان تکه تکه کرده‌اند و آنچنان همه را نسبت به خویش و نسبت به دیگری بیگانه کردند که دیگر جز یک جامعه چهل تکه ما بیش نیستیم و پدرسوخته‌هایی مانند داریوش شایگان رفیق شفیق فرح پهلوی می‌آیند و این را تئوریزه می‌کنند، می‌آیند و یک کتابی می‌نویسند این شخصیت و هویت چهل تکه. می‌گویند ما از این بازار مکاره باید استفاده بکنیم و اصولا هویت مدرن هویت چهل تکه هستش و ما باید بپذیریم که دیگر سنتی نداریم و باید در میان این بازار کویتی‌های جدید ماساچوست نمی‌دانم لندن و مدینه، مکه باید بخش‌هایی از اینها را بگیریم و یک شخصیت چهل تکه برای خود فراهم بیاوریم. خب مسلما در کنار این وقتی فروید را نیز داریم که می‌آید و روان انسان را پرسه و پردفینیتسیونن بیمار خطاب می‌کند و انسان را از همان حالت پیشا جنینی‌اش یعنی از زمان پرناتال پیش از اینکه زایش انجام بدهد او را بیمار می‌داند و مجموعه‌ای و زنجیره‌ای از عقده‌ها و کمبودهای گوناگون، خب مسلما این دانش نوین روانشناسی بال دیگر این سوسیولوژی هستش. سوسیولوژی می‌آید می‌گوید که ما شخصیتی دیگر نداریم. یک هویت چهل تکه باید برای خود فراهم بیاوریم و بی‌تشخصی را می‌پذیرد به عنوان یگانه تشخص و روانشناسی و روانشناس حالا ایکس ایپسیلون می‌آید و این را می‌گذارد بر روی کاوچ می‌گذارد بر روی کناپه میخواباندش و شروع می‌کند او را تجزیه تحلیل کردن. یعنی یک دست، دست دیگر را می‌شوید. این‌ها علوم اهریمنی هستند. شما هر اندازه نیز بر اساس روانشناسی فروید متخصص در جامعه تولید بکنید، به همان اندازه که این‌ها رشد می‌کنند، بیماری جامعه نیز رشد می‌کند. این‌ها تولید بیماری می‌کنند چون پایه را گذاشتند بر اساس بیمار بودن انسان. بر اساس نمی‌دانم عقده پدر نسبت به پسر، حسادت پسر نسبت به پدر که چرا فرضا با مادر رابطه دارد نمی‌دانم حسادت خواهر و به برادر که چرا برادر فالوس دارد و خواهر فالوس ندارد و هزار ویک جور یاوه‌های گوناگون که این‌ها در تئوری بافی و دیسکورس پیچیدن دور آن نیز تبهر و چیرگی ویژه‌ای دارند. و اگر رهایشان بکنید می‌توانند میلیون‌ها خط در اینباره بنویسند کما اینکه نوشتند. پس جلوی یک همچین علوم اهریمنی را باید بست. ما در یک جامعه آریایی وقتی شما جلوی دروغ را بگیرید، میزان قابل ملاحظه‌ای از تمامی بیماری‌ها و از تمامی کژی‌های اجتماعی کاسته می‌شود جلوی این‌ها گرفته می‌شود. وقتی شما شادی را تبدیل بکنید به پایه اجتماع و مهر و محبت را تبدیل بکنید به پایه اجتماع، اصولا این اندازه درگیری و جنگ و اختلال عصبی به وجود نمی‌آید. این‌ها جامعه‌شان، جامعه اسکندریسم ابراهیمی هست، دکترها و پزشکانشان نیز از جنم خودشان هستند. ما برای مثال در پزشکی آریایی که دوست بنده دکتر رهام اشه دارد این به اصطلاح این بحث را پیش می‌برد و یک کار خیلی بزرگی را دارد می‌نویسد درباره پزشکی مغان، ما بخش‌های مختلفی داریم در این پزشکی آریایی، داغ پزشکی داریم که با گرما و می‌کوشد که زخم‌ها را از بین ببرد، کارد پزشکی داریم که همان جراحی هستش، گیاه پزشکی داریم یعنی اوروردرمانی داریم که با اورور یا با گیاهان درمان می‌کنند و یک پزشکی دیگر نیز داریم که آن را می‌گویند مانترا درمانی یعنی با شعر با سخن و با همنشینی و گفتگو کردن روح و روان انسان را درمان می‌کند. بنابراین ما این درمان‌های گوناگون را داریم. اصولا پایه بیماری در نظام اپیستمولوژی و شناخت‌شناسی آریایی اهریمن هست. اهریمن نمودهای گوناگونی دارد. بیم و هراس از نمودهای اهریمن هستند. ائشمه یا خشم از نمودهای اهریمن هست. وقتی داریوش می‌گوید من حتی در میدان نبرد نیز بر ائشمه بر خشم خودم چیره هستم، این آدم سالم است. این آدم تندرست است. تفاوت میان جنگ و خشم را می‌شناسد. می‌داند در جنگ باید دلیری بکند. در جنگ باید تندی نشان بدهد تا بتواند دشمن را از پای درآورد. اما دچار خشم نمی‌شود. چون خشم کاملا روان را و خرد را کور می‌کند. ما وقتی این نظام را داشته باشیم خب می‌توانیم روانشناسی مبتنی بر نظام شناخت‌شناسی آریایی را تدوین بکنیم. متن‌هایی که می‌توان بدان‌ها رجوع کرد کجاست؟ فرضا متن‌های بسیاری هستند. از خود اوستا بگیرید تا بسیاری از متون پهلوی از زاداسپرم بگیرید تا بندهش. این‌ها متون پایه‌ای ما هستند که هم می‌توانیم مسلما فلسفه هم یزدانشناسی و هم علوم دیگری را که لازم دارد یک جامعه یک جامعه بعضی چیزها را لازم ندارد. یک جامعه لازم ندارد برای مثال هزار نوع شکلات داشته باشد. بنابراین هزار نوع علم را نیز نیازی بدان ندارد. ولی آن چیزهایی که یک جامعه سالم و تندرست بدان نیاز دارد ما می‌توانیم از درون متون پایه‌ای آنها را استخراج بکنیم و نظام اندیشگی و نظام دانشگاهی خود را نیز استوار بر آن بکنیم. یک مسئله دیگر این است که باید در اینجا بدان توجه بسیاری انجام داد اهمیت پرورش هستش و مهم‌تر بودن پرورش از آموزش. شما وقتی پرورش درستی را نداشته باشید آموزشتان نیز کمیتش لنگ است. نظام درسی ما نظام بسیار بسیار معیوبی هستش نمونه برداری شده، کار روشنفکران است، نمونه برداری شده است از بلژیک و فرانسه و انگلیس و یک آش هفت جوشی هستش از این نظام‌های درسی غربی و یک آمیزه‌ای نیز از حوزه، مکاتب قرآنی. بنابراین کل این داستان از ابتدایی تا دانشگاه دچار ایرادهای اساسی هستش که مشروعیتش را به طور کلی می‌گیرد. این که دانش‌آموز را صبح ساعت هفت صبح، شش صبح از خواب بیدار می‌کنند، خسته با چشم پف کرده می‌برند در درون مدرسه و کلی محفوظات را در داخل ذهنش می‌کنند و هفته‌ای یک ساعت یا دو ساعت نیز می‌برندش ورزشی بکند، هوایی بخورد. این اصلا کلا ذهن را ‌خراب می‌کند، بچه را خراب می‌کند و رابطه انسان را با آموزش از بین می‌برد. بخش مهم دبستان‌های ما و دبیرستان‌های ما باید استوار بر پرورش باشد. ما باید بازگردیم به نظام فرهنگستان‌های کهن ایرانشهر. در فرهنگستان شطرنج درس داده میشد اما کار اصلی اسب‌سواری بود. کار اصلی تیراندازی بود. در فرهنگستان برای مثال یکی از کارهایی که انجام می‌دادند درس دادن حقوق بود. خب این حقوق را با کیس‌های کاملا مشخصی می‌آمدند انجام می‌دادند که برای مثال ما این دادستان ماتیکان هزار دادستان را داریم. اینها را اتفاقا متون یونانی نیز یک مقدار از این نظام آموزشی ما را نجات داده‌اند و در آنجا خیلی از این مسائل هستش که ما در کتاب به این‌ها پرداخته‌ایم. اینجا تلگرافی فقط می‌توانیم مسائل را مطرح بکنیم و خیلی گزیده. کلا آن چیزی که از کلاس اول تا کلاس دوازدهم و بعد در نظام دانشگاهی ما در بخش علوم انسانی دارد درس داده می‌شود کلش یاوه‌ای بیش نیست. این داستان در این پارگین را باید بست. نظام نوینی را بر اساس نیازهای انسان ایرانشهری و انسان امروزی بازسازی کرد و آموزش را و پرورش را یا پرورش و آموزش را بار دیگر از نو بر پایه‌های کهن ایستاند. ما تنها زمانی می‌توانیم بر مافیای روشن‌فکری بربیاییم که این اپیستیمولوژی را و این نظم کهن آموزش و پرورش را بار دیگر بازیابی بکنیم. بدون این بزرگ‌ترین دستاوردهای ما از بین خواهد رفت. چه دستاوردهای نظامی چه دستاوردهای علمی. کما اینکه می‌بینیم شمار بزرگی از دانشمندان ما امروز در خارج از کشور هستند و اصولا دیگر رغبتی نمی‌کنند که بیایند در درون ایران و فعالیت بکنند و آن‌هایی هم که نیز می‌مانند این‌ها هولشان می‌دهند به سمت بیرون یعنی این صهیونیسم شیعی. این مسئله‌ای بود که در رابطه با نظام آموزشی می‌بایست می‌گفتیم. مسلما در این باب سخن بسیار هست. می‌دانیم که پرسش‌های بسیاری نیز برای همازوران می‌تواند پیش بیاید که مطرح بکنند، بتوانیم در آینده به آنها پاسخ بدهیم. این گزیده‌ای بود ابر این دادستان. یک آبی بنوشیم و برسیم به بخش پایانی. بله پرسش این است تمدن اسلامی دروغی شرقشناسانه یا هیسیه‌ای نکیرش ناپذیر یا واقعیتی انکار ناپذیر؟ این یکی از دروغ‌های بزرگ اسکندریسم ابراهیمی که مسلما روشن‌فکری به مثابه یکی از بال‌های همان کرکسی که گفتیم هماره از آن سخن گفته است، مسئله تمدن اسلامی هست. ببینید اصولا اسلام یعنی حجاز و حجاز تا همین شصت هفتاد سال پیش هشتاد سال پیش چیزی به نام مدنیت نداشته است که بخواهد تمدن داشته باشد. یعنی این اسلام تمدن سوز هست ویران کننده تمدن است. از هفت شهر تیسپون چیزی دیگر اینها باقی نگذاشتند. این‌ها آمدند و استخر را ویران کردند آمدند نشاپور را ویران کردند آمدند تمام قفقاز را نابود کردند شهرها را سوزاندند. کتاب‌ها را سوزاندند. ساختمان‌ها را به زیر کشیدند. دانشمندان را قتل عام کردند. آتشکده‌ها را بستند. بنابراین از تمدن اسلامی سخن گفتن یکی از بی‌شرافتانه‌ترین رفتارهاییست که یک انسان می‌تواند از خود بروز بدهد. این یک دروغ اهریمنی بیش نیست که بخش عمده‌ای از آن را نیز این جهودها و بهاییا و ترساها از خود درآوردند. چون مسلمان‌ها را همیار و همازور خود می‌دانند. چون خود را دشمنان پایه‌ای آریایان و ایرانشهریان می‌دانند. مسلما همان بلایی را که خودشان سر اروپا آوردند، مسیحیت سر اروپا آورد اسلام نیز سر مشرق زمین آورد و این‌ها دل میدهند و قلوه می‌گیرند. تمدن مسیحی نیز وجود ندارد. مسیحیت داغون کرد اروپا را و آن چیزی که مانده است مال مسیحیت نیست. باقی‌مانده‌های روم هست. باقی‌مانده‌های یونان هست. این مسئله بسیار بسیار مهم است. از درون انجیل از درون تورات از درون قرآن چیزی به نام مدنیت نمی‌تواند بیاید بیرون. این‌ها تنها چیزی که دارند شرع است فقه است قانون است. اصولا چیزی برای مثال به عنوان اسطوره اینها ندارند. شما وقتی اسطوره نداشته باشید اصلا نمی‌توانید بر روی زمین بسازید بلکه فقط می‌توانید زمین را بدان سلطه بگیرید بزنید نابود بکنید و اینها هر جا که رفتند نابود کردند. آن چیزی که بر روی جهان شما می‌بینید به عنوان تمدن یا چینی‌ها ساختند یا آریاییان ساختند همین و بس. حالا ژاپنی‌ها در این که در این وسط قرار می‌گیرند. تمامی این حاصل عملکرد چینیان، آریاییان و ژاپنی‌ها هست. این ابراهیمیان چیزی را نساخته‌اند. یعنی ابراهیمیت آن بخش جهودی، مسیحی و اسلامی هستش. یعنی این‌ها آمده‌اند غالب شده‌اند و مانند انگل و استفاده کردند از نیروی کار جهان آریایی، جهان چینی و یک همچین چیزهایی. به‌ویژه در مورد حالا بحث خود ما بحث ایرانشهر است، در ایرانشهر این‌ها مانند گیوتین بودند یعنی الله مانند خنجری بوده است، دست گشوده یهوه است دیگر الله المثنی یهوه است، دست گشوده یهوه بوده است برای سربریدن مشرق زمین. آن چیزی که باقی مانده است حاصل تلاش و دسترنج آریاییان موالی شده است. آریاییانی که کمرشان شکسته است و با این کمرشکستگی نیز تیتی تاتایی کردند و یک سنگی بر سنگی بنا کردند. شما وقتی نگاه بکنید می‌بینید یک بنای عظیم دیگر بعد از اسلام ساخته نمی‌شود. این مساجد بزرگی که هستش نود درصدش آتشکده‌های کهن بودند. ولی دیگر ساختمان‌هایی آنچنان که در مصر بوده است آنچنان که در ایرانشهر بوده است حالا چه ایرانشهر غربی چه مرکزی چه شرقی دیگر اصلا همچین چیزی ما نمی‌بینیم. تمدن یعنی چی؟ تمدن یعنی ساختن شهر. این‌ها ویران کردند. ما نمی‌توانیم ویرانگران تمدن را متمدن بنامیم. اسلام دشمن تمدن هستش. می‌گویید نه نمونه جدیدش را نگاه بکنید. یعنی این رونسانس اسلامی را که در داعش ما داریم تجربه می‌کنیم ببینید در افغانستان ببینید. آریانا هرات چگونه اینها هر چیزی که در برابرشان هستش منفجر می‌کنند. محمد و آل محمد نیز جز این نکردند. خب این بخش شهر و بخش ویران‌گری شهر که اصولا ضد تمدن است. دستاوردهای معنوی نیز که ما پس از تازش می‌بینیم اول اینکه بسیار بسیار کاهش پیدا می‌کند. دوم آنکه یعنی آن شکوهی را که ما در دویست سال فرضا ساسانی می‌بینیم و ما در آنجا می‌بینیم یک جنبش انسوکلوپدی به وجود می‌آید برای نخستین بار در تاریخ بشری. یعنی آن چیزی که روشنگری توانست تا حدودی آن هم با پدرسوختگی بسیاری انجام بدهد آریاییان در دوران ساسانی به طور گسترده انجام دادند یعنی ما آنجا می‌بینیم که متون چینی متون سانسکریت متون یونانی در کنار مسلما متون پهلوی و آریایی دارند تدریس می‌شوند. پزشکی یونانی دارد تدریس میشود، پزشکی ودایی دارد تدریس میشود، بی‌شک پزشکی چینی نیز تدریس میشده است در کنار نظام پزشکی ایرانشهری، فلسفه دارد تدریس میشود، ودا تدریس می‌شود، این‌ها می‌آمدند و در ایرانشهر بدین‌ها پول می‌دادند که بتوانند پژوهش بکنند یعنی یک همچین دستگاهی را ما داریم که از بخش متلاشی شده این آن دارالحمکت‌ها به وجود می‌آید در دوران عباسی آن را چه کسانی انجام میدهند؟ یا شاهزاده‌های نیمه ایرانی عرب چون بخش بزرگی از این عباسیان نیمه ایرانی بودند یا مسلما دبیران ایرانی و وزیران ایرانی یعنی بخش دبیری نظام پس از قادسیه را شما بکشید بیرون کل نظام در هم می‌شکند. حدود صد سال دویست سال هنوز دیوان‌ها به زبان پارسیک یا به زبان پهلوی نوشته میشد که بعد آن حجاج تغییرش داد به زبان عربی و خیانت بسیار بسیار بزرگی کرد. یعنی شما وقتی می‌گویید تمدن احتیاج به نرم‌افزار نیز دارید. نرم‌افزار آن چیزی که تمدن اسلامی می‌گویند سراسرش آریاییست، سراسرش ایرانشهریست و آن بخشیش نیز که یونانی هستش یا ارسطویی هستش یا پلاتونی هستش که بیشتر ارسطوی است آن را نیز ایرانیان تحویل داده‌اند. شما از درون حجاز اصولا یک عالم پیدا نمی‌کنید. تمامی این دانشمندان حالا چه می‌خواهد فیزیکدان باشد چه نمی‌دانم ریاضیدان باشد یا هر کسی دیگری تمامی این‌ها از درون بازمانده‌های متلاشی شده تمدن ایرانشهری هستند که می‌آیند بیرون و یک بخشش نیز بخش رومی که به زیر کشیده شده است. بنابراین تمدن اسلامی در این وجه نیز اصولا محلی از اعراب ندارد. می‌ماند آن چیز که عده‌ای می‌آیند می‌گوید که خب حال این شخصیت‌هایی که آمدند این دستاوردهای علمی را داشته‌اند اول اینکه ما نشان دادیم که این دستاوردها ادامه دستاوردهای قبلی هستش و در بسیاری از امور کاهش داشته است حالا این‌ها مسلمان هستند و از آنجایی که این‌ها مسلمان بودند پس این‌ها دستاوردهای اسلام است. خب این این نیز یک دروغ بی‌شرمانه هست. ببینید شما نظام پزشکی ایرانشهری را بکشید بیرون حالا یک نفر بیاید روزی چهار بار نیز نماز بخواند، آن بخش پزشکی را که گرفته است و دارد از آن استفاده می‌کند هزاران سال مغان رویش کار کردند. اینکه به بهانه اینکه طرفی که این پزشکی که آمده است حالا بگیریم که مسلمان واقعی بوده باشد که نود درصدشان اینگونه نیستند، مثال می‌آوریم رازی فرضا، این‌ها طرف مسلمان هم باشد این پزشکیش به اسلام چه ربطی دارد؟ این دستاورد نسلها آریاییان هستش. کل این پزشکی پزشکی آریایی هستش یا بخشش پزشکی یونانی هستش. به مسلمان چه ربطی دارد به اسلام چه ربطی دارد به محمد چه ربطی دارد که وصلش می‌کنند به محمد. یعنی این دزدی معنویست این دزدی معنوی از روی بی‌چیزی هستش که مسلمان‌ها انجام میدهند امروز این شیعیان شما ببینید می‌کوشند برای تمامی دانشمندان پیش از صفوی یک شناسنامه شیعی درست بکنند. خب این انبان خالی شیعه هست. در رابطه با ربط دادن مردانی مانند پور سینا مردانی مانند خیام مردانی مانند فردوسی مردانی مانند سهروردی به اسلام نیز به همچنین و به مراتب بیشتر. سهروردی بیچاره تمام زندگیش را با مسلمان‌ها جنگید و مسلمانها نیز او را کشتند. تمام حیاتش را استوار کرد بر سر زنده کردن حکمت خسروانی. حافظ تمام حیاتش را استوار کرد بر سر زنده کرد می مغانه یعنی آتش مغان حکمت مغان خرد مغان. صنایی پدر این مسلمان‌ها را درآورد عطار پدر این‌ها را درآورد. اینکه این‌ها آمدند و در درون دوزخ برای نجات زندگی خودشان یک سری اشاراتی می‌کنند به این دوزخنامه جهودها که همین قرآن باشد خب این برای زنده ماندن است. شما وقتی زیر تیغ به سر می‌برید باید یک مهارتی از خود به خرج بدهید که بتوانید زنده باشید و آن آتش مقدس را بتوانید انتقال دهید. از همین جا هستش که ما از آریاییان پنهان و آریاییان مخفی سخن می‌گوییم. شما وقتی دیگر بابک شکست خورده است وقتی مرداویچ شکست خورده است وقتی نمی‌دانم دیگر سپاهیان ایرانشهر شکست خوردند افشین شکست خورده است، دیگر وقتی خشثتره‌ها از بین می‌روند دبیران و خردکامان راهی ندارند جز پنهان شدن و یک دیسکورسی را اینها توانستند به وجود بیاورند که نامش را می‌گذاریم رندی. یعنی حافظ وقتی از رندی سخن می‌گوید از همان حکمت مغان است که سخن می‌گویند. اینکه امروز شیعیان یا بهاییان یا ترسایان یا جهودها می‌کوشند این دستاورد بزرگ و عظیم آریاییان را به نام اسلام به سکه اسلام ضرب بکنند کار خودشان هست و همان کار اهریمنی و کار دوزخی هستش. خیر. هیچ ملتی و هیچ تمدنی نتوانسته است در زمان اشغال خود مردان بزرگی چون فردوسی چون خیام چون حافظ چون عطار و چون بیرونی به وجود بیاورد. این‌ها را ما به رغم اسلام به وجود آوردیم ما توانستیم بر اسلام چیره بشویم بر این تیغ محمد بر این تیغ یهوه چیره بشویم و در درون اشغال شدگی هنوز نیز پرچم اهورامزدا را هنوز نیز آتش مغان را زنده نگه بداریم اگرچه در درون گسست اگرچه به طور به هم ریخته و نه با آن انسجام گذشته. این امریست بسیار بسیار مهم در اصل پس از قادسیه ما جنبش ایرانشهری ادامه پیدا کرده است اما زیر تیغ دشمن ما اهورامزدا را همیشه در دل زمزمه کرده‌ایم حتی اگر به صورت هزوارشش اینکه امروز یا بسیاری از ایرانیان والا یعنی وااهورامزدا. ولی وقتی شما در درون زمین دشمن دارید زندگی می‌کنید و وقتی گشتاپوی اسلامی و این به معنای اخص کلمه وارد حیات شما می‌شود شما مجبور هستید که تظاهر بکنید و وقتی می‌گوییم گشتاپو واقعا این اتفاق افتاده است. شما ابن بلخی را بخوانید، فارس‌نامه را بخوانید می‌بینید که در بلخ این پدرسوخته‌ها آمدند و وارد خانه مردم شدند همانگونه که امروز جمهوری جهودی اسلامی وارد حیات شخصی مردم می‌شود زندگی شخصی مردم می‌شود و فرضا به کوچه بسنده نمی‌کند می‌رود و در درون خانه می‌گوید که شما چرا پارتی گذاشته‌اید؟ چرا شما شادمانی کردید؟ چرا می نوشیده‌اید؟ و می‌گیرد و می‌رود و شلاق می‌زند. یعنی این یهوه این الله در همان زمان نیز بوده است. بسیار خشن و این خشونت از آن کاسته نیز نشده است. داعش را می‌بینیم. جمهوری جهودی اسلامی را نیز می‌بینیم. ما در زیر یک همچین تیغی توانسته‌ایم سنت ایرانشهری را آتش مغان را زنده نگه بداریم. در برابر یک همچین مردمانی باید به احترام ایستاد. حال اینکه یک سری کسانی می‌آیند و این دستاورد عظیم فکری را از ایرانیان سلب می‌کنند و آن را ارجاع می‌دهند به دشمنان همین‌ها، این بی‌حیایی و بی‌شرمی ژرفیست که در مقابل آن هماره باید ایستاد و باید افشایش کرد. نمونه‌ای می‌آوریم از یک مرد بزرگ که یکی از پایه‌های ویدوشی، ویدوشی یعنی عرفان یکی از پایه‌های وید آریایی هستش پس از دوران تازش مرد بزرگی به نام بایزید که بدون بایزید اصولا این چیزی که این دشمنان ما می‌گویند عرفان اسلامی که دروغی بیش نیست اصولا اسلام شناختی ندارد عرفانی ندارد. اسلام کور است نسبت به هر آن چیزی که شناخت ما می‌توانیم بدانیم چون مبتنی هستش بر اهریمن. ما در مینوی خرد داریم. اهریمن می‌گوید که از پس من نیا چرا که اگر از پس من بیایی مرا می‌شناسی. اورمزد می‌گوید از پس من بیا و مرا بپرس و مرا بشناس. بنابراین اپیستیمولوژی ایرانشهری بر اساس یک دوئینه و ثنویت اهورا اهریمن هستش. اهریمن پایه عدم شناخت است. بنابراین اسلام به مثابه تجلی اهریمن نمی‌تواند برود به سمت شناخت از همین رو هستش که کتاب را پاره می‌کند. از همین رو هستش که می‌کوشد دانش را هر جا که می‌بیند بزند و به زیر بکشد. شما نمی‌توانید دانش را و آگاهی را به اسلام ربطش بدهید. مسلما مفهوم ترکیبی به نام عرفان اسلامی دروغ و یاوه‌ای بیش نیست و مسلما یک امر ناسازه یک تناقض یا به قول دبیران آریایی یک همبسانی. در رابطه با این بایزید مطلبی را خدمت شما بخوانیم از دکتر فاطمه مدرسی و قاسم مهرآور گیگلو در کتابی به نام بایزید بسطامی و مشرب عرفانی او در فصلنامه علمی پژوهشی زبان و ادب فارسی دانشگاه آزاد اسلامی سنندج سال چهارم شماره ده، هزارو سیصد و نود و یک، برگه صد و بیست و دو می‌گوید ابویزید طیفور ابن عیسی سروشان از مردم بسطام صوفی مشهور صده سوم هجری است. وی در خاندانی زرتشتی که به اسلام گرویده بودند دیده به جهان فانی گشود. همین. یعنی یکی از بزرگ‌ترین اندیشمندان آریایی را با همین اشاره کوتاه سر و ته زرتشتی بودن او را هم می‌آورند. تمام شد. دیگر هر آن چیزی که شما بخوانید درباره این مرد در اینجا فقط اسلام است و محمد است و قرآن است و یاوه‌هایی از این دست. یک مسلمان شش دنگ دیگر به نام محمدرضا شفیعی کدکنی که یکی از کلا پایه‌های این به اصطلاح ارتباط میان مسلمان‌ها و توده‌ای‌ها هستش و بسیار بسیار پدرسوخته این می‌گوید که بایزید در کجا؟ در کتابی به نام میراث عرفانی بایزید در تذکره‌الاولیای عطار نشریه حافظ شهریور ۱۳۸۴ شماره ۱۸ برگه ۳۱ می‌گوید با یزید بسطامی در یک خانواده زرتشتی بسطام که تازه به اسلام گرویده بودند متولد شد. شما ببینید به عنوان یک پژوهشگر وقتی داستان را در این گزیدگی داستانی به این مهمی را اینکه بر چه اساسی شما می‌گویید تازه به اسلام گرویده؟ کدام سند؟ گیریم که به اسلام گرویده باشند آیا برای یک پژوهشگر نباید این پرسش پیش بیاید که یک همچین انسان مهمی که کل عرفانتان که مدعی آن هستید بر او استوار هست در چه مکتبی پرورش پیدا کرده است؟ وقتی می‌آیید می‌خواهید بایزید را تجزیه تحلیل بکنید یا به قول ما نگیزش بکنید، ارجاعات و محل تاویل را کجا قرار می‌دهید؟ این‌ها مسائل اساسی خواندن یک متن هستش قرائت یک متن هستش متن را باید درست خواند و وقتی این پدرسوخته‌ها می‌آیند اینگونه می‌خواهند رفع و رجوع بکنند. خب این نشان‌دهنده ضعف و ناتوانی ایشان هستش و از سوی دیگر نشان دهنده اینکه بزرگترین و مهم‌ترین شخصیت‌های جهان فکری پس از تازش هنوز در پیرامونی کاملا زرتشتی پرورش پیدا کردند و در حقیقت آریاییان نیمه پنهان بوده‌اند. در جای دیگر در مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی ذیل بایزید بسطامی زنی به نام فاطمه لاجوردی چیون می‌نویسد: ابویزید طیفور ابن عیسی ابن سروشان در ۲۳۴ تا ۲۶۱ قمری یا ۸۴۸ تا ۸۷۵ میلادی از عارفان بزرگ ایران در سده‌های هشتم و نهم میلادیست. وی در نیمه دوم سده دوم قمری در خانواده‌ای نو مسلمان در محله موبدان بسطام از شهرهای منطقه قمس به دنیا آمد. این نیز شارلاتانیسم مشهور و معروف مسلمان‌ها و شیعه‌ها و روشنفکران هستش. می‌آید می‌گوید در خانواده نو مسلمان در محله موبدان. خب پدرسوخته‌ها در محله موبدان که نمی‌تواند نومسلمان باشد. می‌رود بیرون. ببینید این‌ها بی‌شرافتی علمیست و این‌ها همانگونه که گفتیم به خاطر انبان تهی این کسان هستش. پس بنابراین خانواده بایزید اصولا موبدند یعنی شما در یک خانواده موبد در آن سده دوم سوم یعنی سده دوم سوم پس از تازش خب مجموعه‌ای از کتب دارید هر روز دارد اشم وهو خوانده می‌شود هر روز دارد خورشید نیایش خوانده می‌شود هر روز دارد سروشباژ خوانده می‌شود بنابراین ما نزد بایزید با مردی روبرو هستیم که موبد است. موبدزاده است و موبدزاده‌ها موبد می‌شوند ما این را در سنتمان داریم. پس بزرگ‌ترین عارف ایران پس از قادسیه یک موبد زرتشتی‌ست. این دارای اهمیت تاریخی‌ست. این‌ها را ما داریم. ادامه می‌دهد اجداد او از موبدان زرتشتی و از بزرگان بسطام بودند. اول می‌آید می‌گوید در خانواده مسلمان در محله موبدان بعد یکهو می‌گوید اجدادش موبد بودند. نه خودش هم موبد بوده است. پدرش هم موبد بوده است. بله احمد ابن حسین ابن خرقانی در کتاب دستورالجمهوری خود نیای پدری او را شخصی به نام موبد بسطامی معرفی کرده است. خب این هم که موبد. که والی و حاکم قمس و از اکابر عصر خود بود. سروشان نام جدش هست سروشان جد او که نامش در منابع به صورت‌های گوناگون آمده است نیز از زرتشتیان بسطام بود که به اسلام گروید. کجا بر اساس چه سندی؟ گیرم هم که حالا بگیریم که به اسلام گرویده باشد یک زرتشتی هستش یک موبد هستش که آمده است که برای مثال نجات بدهد این کتابها را آمده است یه لااله‌الاالله هم گفته است که دست از سرش بردارید. این با آن چیزی که ما داریم می‌گوییم اینکه بایزید یک موبد است در یک پیرامون کاملا موبدانه و زرتشتی و پایه‌ای رشد کرده است این اهمیت داستان هستش که کانتکست فکری پیش‌زمینه فکری بایزید کاملا اوستاییست کاملا مغانی‌ست. این را ما فقط درباره بایزید گفتیم. اما برای اینکه یک مقدار دقیق‌تر برویم و به یکی از مهم‌ترین مردان مغان ایران زمین مغان پس از تازش برسیم یعنی مغ شیراز یا حافظ، یکی دو تا اشاره کوتاه می‌کنیم چون بحثیست بسیار بسیار گسترده، بسیار شیرین، گسترده لیک در چهارچوب سخن ما و در چهارچوب این برنامه ما نمی‌گنجد چون نیاز به آرامش دیداری دارد. یعنی متن باید در برابر چشم یاران باشد که درست بتوانند رابطه برقرار بکنند و این را باید در قالب کتاب بیرون داد که ما نیز داریم از کتاب اینها را نقل قول می‌کنیم. یکی از اصطلاحاتی که حافظ از آن بهره میبرد که یک اصطلاح برآمده از حکمت اوستایی هستش اصطلاح سخن شیرین یا شیرین سخنی هستش. این اصطلاح خواستگاهش اوستا هستش و مفهوم هودمم وخثرهیا یعنی سخن شیرین. اشوزرتشت از اهورامزدا درخواست می‌کند که برای به راه آوردن جهان برای هم به راه آوردن و هم راه بردن جهان و نجات در حقیقت نجات بشریت و دام به او سخن شیرین عطا بکند. هودمم وخثرهیا. وخثرهیا از ریشه وک هستش یا واک یا همان که ما خنیا یا آوا می‌گوییم یا واچ یا واژه یا باژ از همین ریشه هستش و هودمم نیز یعنی شیرین که از لحاظ ریشه شناسی با سویت انگلیسی همت تبار هستش و در حقیقت می‌توانیم بگوییم که این هودمم وخثرهیا که اشوزرتشت از ایزدان و از اهورامزدا درخواست می‌کند که به او عطا شود که تا بتواند جهان را هدایت بکند، با این کلام ایزدانه شیرین، می‌توانیم بگوییم سویتنس آو وویس. این را شما در ذهن داشته باشید و برویم برسیم به مغ شیراز حافظ بزرگ که اینگونه می‌گوید: مست بگذشت و نظر در من درویش انداخت گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان. این بسیار مهم است. در اینجا مست، چند تا ما واژه کلیدی داریم که کاملا از بستر عرفان اوستایی یا خوشنوم اوستایی یا ویدوشی اوستایی برگرفته شده است. یکیش واژه مست هست، یکیش واژه درویش هست، چشم و چراغ هست که ما در این بحث امروز بدان نمی‌پردازیم و شیرین سخنی. درویش آن کسی هستش که، درویش یکی از کهنترین واژه‌هایی هستش که ما داریم و در آفرین و یا دعای یتائهو به شکل جمع آن را داریم. دریگو بیو. درویش کلا کل جهان هست. جهانی که مورد تازش و حمله ابگت اهریمن قرار گرفته است. درویش می‌تواند گیاهی باشد که بدان صدمه رسیده است. درویش می‌تواند گئوش یا گاوی باشد که بدان صدمه رسیده است. درویش می‌تواند مرد یا زنی باشد که به او از سوی اهریمن صدمه رسیده است. و اشوزرتشت می‌آید که درویشان را واستریوش بدهد. درویشان را خوراک بدهد و آنها را سیر بکند. شکم آن‌ها را سیر بکند و آنها را تیمار بکند. اشوزرتشت نگران درویشان هستش و کلا مفهوم درویش در برگیرنده کل جهان هستی هستش که رفته است زیر تیغ اهریمن و دیوان. این برداشت صحیح و درست از مفهوم درویش هستش. و مست در اینجا می‌گوید مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت، در اینجا باز می‌گردیم باز به درویش، حافظ خود را درویش قلمداد می‌کند. یعنی آن کس که نیازمند هست به حکمت مغان آن کس که نیازمند هست به می مغانه آن کس که نیازمند هست به نگاه نگران اشوزرتشت. و کسی را ما در کنار او می‌بینیم که می‌گوید مست بگذشت. آن کسی که مست است مست از می مغانه است. مست از خرد پریوکیشی هستش و کسی که آشنا شده است به راز کهن. مست بگذشت و نظر به من درویش انداخت. گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان. یعنی در اینجا حافظ یکی از بزرگترین مردان حکمت مغان هست، خود را همپایه می‌کند با شیرین سخنان. یعنی کسانی که پس از اشوزرتشت توانسته‌اند آن هودمم وخثرهیایی که در گاتاها ما با آن آشنا شدیم و در گات ۲۹/۸ هستش، توانسته است صاحب کلام شود توانسته است این سخن بغانی را از آن خود بکند و این شیرینی ایزدانه کلام را که همان مانثره و همان سخن اورمزدی هستش آن را از آن خود بکند. این را شما وقتی بتوانید در کانتکست خود، ما به این می‌گوییم هنر بازیابی متن، شما بتوانید این زند را انجام بدهید این تاویل را انجام بدهید خب مسلما قفل‌ها گشوده می‌شوند و شما کلید فهم متن را پیدا می‌کنید. یک افسمن دیگر یا یک بیت دیگر قرائت بکنیم از حافظ بزرگ. می‌گوید مجلس انس و حریف همدم و شراب مدام، ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن. بخش دوم را می‌توان با سکون نیز خواند. ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن فرقی در کلیتش نمی‌کند. این مجلس انس نیز یکی از کلیدی‌ترین فن‌واژ‌ه‌ها و اصطلاحات عرفان آریایی است. مجلس انس در حقیقت زند پساتازشی مگه یا مغه هست. مگه یا مغه جایی هستش که انجمن دوستی مغان هستش. مگه یا مغه جایی هستش که مَگَون‌ها یا مغان‌ها در آنجا جمع می‌شوند، گرد هم می‌آیند و همان هودمم وخثرهیا همان سخن شیرین زرتشت را بازگویی، بازخوانی و بازجاوی می‌کنند. در مگه هستش که انجمن اخوت نیز رخ می‌دهد و به پیدایی می‌رسد. انجمنی که استوار بر عشق است. واژه زعوشه یا دوستی یا مهربانی از اینجا گرفته شده است و زعوشه‌ای که چون اورمزد و زرتشت زعوشه یکدیگر هستند چون عاشق و معشوق هستند چون دو دوست دو دوستار هستند و آن پیوند عاشقانه‌ای که میان اشوزرتشت و اهورامزدا رخ می‌دهد در مگه که جای گرد آمدن این انجمن دوستان هستش این عشق بازیابی می‌شود و باز زیوی می‌شود. مجلس انس مجلس مگون‌ها هستش. آن چیزی را که می‌گوید حریف همدم، حریف همدم مرد و یا زن همازور است. یعنی کسی که آمده است و خود را همازور کرده است با دیگر مگون‌ها. این حریف همدم هست و شرب مدام، شرب مدام یعنی شما به طور پیوسته و همیشکروشنانه ما می‌گوییم در پهلوی بنوشید از سرچشمه مغانی. بنوشید از آن می مغانه یا از همان هئومه ایزدی. در همین مصرع شما می‌بینید که ما سه تا واژه کلیدی داریم که رجعتگاه همشان بازبردگاه همشان یک به یک برمی‌گردد به سنت مغانی. ساقی شکردهان، ساقی اشوزرتشت است. ساقی کسیست که می را می‌ریزد. نامش پیر می‌تواند باشد، نامش می‌تواند ساقی باشد و شکردهان است. یادمان نرود اشوزرتشت شکردهان است. اشوزرتشت دارای سخن شیرین هستش و مطرب شیرین سخن در حقیقت تکرار همان هستش. ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن، چون اشوزرتشت مطرب نیز هست چون اشوزرتشت دین و اوستا را از گروثمان آورد و گروثمان یکی از معانیش خانه سرود و خانه خنیا هست. این طرب برمی‌گردد در اینجا منظور خونیاگر هستش. یعنی خونیاگری که شیرین سخن هستش. آوازخوانی که شیرین سخن هست. اشوزرتشت آوازخوان بغان هستش بر روی زمین که شکردهان و شیرین سخن مترادف هم هستند برای بازبرد دادن به همان هودمم وخثرهیا. در جای دیگر می‌گوید سرود مجلست اکنون فلک به رقص آورد که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست. فکر می‌کنیم این دیگر تقریبا بی‌نیاز از توصیف هست. در اینجا آن سرود مجلس، مجلس همان مجلس انس هستش همان مگه هست، فلک سپهر هستش و چون اهورامزدا شادی را به کمک سپهر و به کمک آسمان برای مردم ساخت این در بندهش مذکور هست. این‌ها را ما نمی‌توانیم کاملا ژرف بشویم در این سخنمان اشاره‌وار می‌گوییم و پیش می‌رویم. بحثیست بسیار بسیار گسترده عرفان آریایی. سرود مجلست اکنون فلک به رقص آورَد یا آورد که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست. یعنی در حقیقت حافظ در اینجا آنقدر خود را در این همانی با اشو زرتشت می‌بیند با ساقی و یا با پیر می‌بیند که خود را همپایه بزرگانی چون اشوزرتشت می‌بیند یا کسانی که توانسته‌اند آن ریشی‌ها سنت ریشی‌ها یعنی سنت شاهدان اورمزدی که بتوانند این کلام را از آن خود بکنند. ما در واژه مجلس این مجلس یک بازبردگاه دیگر نیز دارد که در اوستا به او می‌گویند ویاخنَه. ویاخنه جایگاهی هستش که این مغان کهن با یکدیگر مشاعره نیز می‌کردند. و این ویاخنه یعنی هم مجلس و هم مجلسی. واژه پارسیش هستش انجمن و انجمنی. انجمنی یعنی خطیب کسی که در درون انجمن سنت دبیری مغان را، منتها آن دبیری معنوی نه دبیری دیوانسالارانه، این دبیری کهن را می‌آموزد اوستا را می‌آموزد ما در یشت ۱۳و ۱۶ داریم ویاخنو خرتوکاتو، یعنی مرد سخنور خرددوش مرد سخنور خردکام اصولا واژه فیلسوف برداشتی هستش از واژه خرتوکاتو یعنی کسی که عاشق خرد هست کسی که کام و عشق او معطوف به خرد است. و ویاخنو خرتوکاتو مجلسی یا انجمنی‌ای هستش که دوستدار خرد هستش یعنی هم فیلسوف هستش و هم خطیب هستش. این سرود مجلس یعنی همان گاهانی که دارد ازش سخن می‌گوید گاتاهایی که دارد سخن می‌گوید این سرود، سرود ایزدانه هستش و سرود بغان هستش. اشاره‌ای بکنیم به سنایی بزرگ که یکی از زرتشتیان اصیل ایرانشهری هستش که می‌گوید طبع جز بر می مغانه منه. تکرار بکنیم طبع جز بر می مق مغانه منه این سخن ویترین زرتشتیگری پس از تازش هستش اصولا دیگر نیازی نیستش که ما بخواهیم به آن اشاره بیشتری بکنیم. خواجوی کرمانی که راه را برای حافظ بزرگ آماده می‌کند رو به مسلمان‌ها با تمسخر و مضحکه می‌گوید صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز، ما و می مغانه و روی نگار خویش. این تودهنی بزرگی هستش که میگوید شما بروید به سمت خودتان و مسجدتان و ما می‌مانیم و می مغانه و روی نگار خویش. و یا این سخنان بسیار گویا را ما از خواجوی بزرگ و عزیز داریم می‌گوید من که بر یاد زلف و روی بتان صرف کردم لیالی و ایام، این سنت مسلمانان جهود را، من که بر یاد زلف و روی بتان صرف کردم لیالی و ایام، بوده با باده مغان مقیم ساخته در شرابخوانه مقام. این باده مغانه حکمت مغان هستش که حافظ می‌آید به آن می‌رسد قبلش بایزید این را آماده کرده بوده است. این‌ها این ساختمان را بر روی یکدیگر چیده‌اند. ما در این کتاب به طور تخصصی نشان دادیم که این می هم تر است و هم خشک یعنی این می هم هئومه هستش و هم آتش. می دارای دو تا خصوصیت بزرگ هستش هم آب است و هم آتش هست. هم آناهیت است و هم آتُر. یعنی هم دختر اورمزد هستش و هم پسر اورمزد هستش. این‌ها موضوعات اساسی و پایه‌ای حکمت مغان هستش که اگر شما بهرمند نباشید از دانش پایه‌ای نسبت به حکمت مغان اصولا نمی‌توانید ورود بکنید و این مسلمان‌ها این شیعه‌ها این جهودها اینها نمی‌توانند ورود بکنند و زمین می‌خورند، می‌آیند شناسنامه شیعی درست می‌کنند مانند آن مرد محمد معین آمده است یک سری مزخرفات تولید کرده است و حافظ را تبدیل کرده است به یک مردی که می‌نشیند اعتکاف می‌کند. حال یک بحث گسترده‌ایست آن معین و چه پدرسوخته بازی‌هایی آنها درآوردند. یک بحث بسیار بسیار گسترده است. این زرین کوب و معین و یعنی مسلمان‌هایی هستند که گاهی جامه ایرانیگری می‌پوشند. لیک ضربات بسیار بسیار بزرگی می‌زنند. در پس پی خواجوی بزرگ خواجوی کرمانی، خواجوی کرمانی را باید بدانیم خواجوی کرمانی حدودا ۷۰، ۸۰ سال پیش از حافظ هستش و وقتی خواجو در می‌گذرد حافظ مغ شیراز حدود بیست و چهار پنج سالش باید بوده باشد که به احتمال زیاد اینها دیدار نیز داشته‌اند. عراقی بزرگ، عراقی می‌گوید چنین که حال من زار در خرابات است می مغانه مرا بهتر از مناجات است. مرا چو می‌نرهاند ز دست خویشتنم به میکده شدنم بهترین طاعات است. یعنی میکده، میکده ما می‌دانیم یعنی آتشکده، خرابات یعنی همان آتشکده اینها اصطلاحات گوناگونی هستند که برای آتشکده به کار برده می‌شود و می مغانه همان حکمت مغان هستش که مسلما برمی‌گردد به پوروتکیشان، برمی‌گردد به حافظ. خب این در اینجا کاملا عراقی موضع خود را به عنوان یک آریایی مخفی روشن می‌کند. البته آریایی مخفی که کاملا اشارات روشن و آشکاری را می‌دهد می‌گوید می مغانه مرا بهتر از مناجات، مناجات محمد را منظورش هستش منظورش قرآن هستش اینجا تودهنی می‌زند به سنت جهودی اسلام، در پایان همین سرود آب پاکی را کاملا بر دست مسلمان‌ها می‌ریزد و راه خود را به سوی خرابات به سوی دیر مغان نشان می‌دهد و می‌گوید مقام دُردکشان یا دَردکشانی که در خرابات‌اند در خرابات‌اند یقین بدان که ورای همه مقامات است. حالا این هم دُرد می‌تواند باشد هم دَرد می‌تواند باشد و این بازی‌هایی هستش که شاعران ایرانی با واژه‌ها انجام میدهند در هر دو حالت در هر دو معنی چیمیک است و می‌تواند در بنشیند. پس بنابراین مقام خود را در درون خرابات می‌داند و آن را بالاترین مقام می‌انگارد. ‌می‌گوید کنون مقام عراقی مجوی در مسجد که او حریف بتان است و در خرابات است. می‌گوید اصلا سراغ عراقی در درون مسجد نیا. او در خرابات است و حریف بتان است. این فکر می‌کنیم کاملا گویا هستش. در اینجا گزینش خود را که خرابات مغان هستش به عنوان مانِش و جایگاه اصلی مرد مغانه نوش انجمنی مرد ویَخنه خرتوکامه مردی هئومه مغان را می‌نوشد گزینش را انجام داده است و این درست همان گزینشیست که مغ شیراز حافظ بزرگ نیز انجام می‌دهد. حافظ نیز می‌گوید مقام اصلی ما گوشه خرابات است، خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد. آیا تو دهنی بزرگتر به مسجدالاقصی تودهنی بزرگتر به متولیان مکه؟ خیر تودهنی بزرگتر از این پیدا می‌نشود. خواجوی کرمانی می‌گوید با نوشیدن می مغانه مرد مرده یعنی آن ایرانی که زرتشتی که مجبورش کردند مسلمان بشود و مرده است چون کسی که مسلمان می‌شود ایرانی مرده است. می‌گوید با این می مغانه این مرده زنده می‌شود. می‌گوید مغان زنده دل را خواند که در دیر مراد از زندخوانی زنده‌خوانیست. می‌گوید بیا و دعوت می‌کند به این ایرانی‌های مرده ایرانی‌های مسلمان شده به زور مسلمان شده که می‌گوید بیایید بازگردیم به سنت مغان، بازگردیم به دیر و زند بخوانیم که با زند خواندن زنده می‌شویم. همو یعنی خواجو دلیلی می‌آورد برای دوری جستنش از مسجد و نشستن در خرابات که به کوی مغان هست و چنین می‌گوید: ساکن کوی خرابات مغان خواهم شد کز در مسجد مرا امید فتح‌الباب نیست. با چه زبانی یک مرد ایرانشهری باید بگوید نمی‌خواهم این مسجد تحمیلی جهودی را؟ با چه زبانی باید بگوید من نگهدارنده آتش مقدس مغان هستم؟ از این گویاتر نمی‌توان بود. حال شما این را در نظر بگیرید با خوانش و قرائتی که روشن‌فکری و مسلمان‌ها از تاریخ ادبیات ما به دست داده‌اند. شما تمامی این کتب را بخوانید فقط و فقط کوشیده می‌شود که سنت مغانی که در حقیقت سنت اصلی ایرانشهری هستش از آن سخنی نرود و تمامی این مردان بزرگ را که زیر تیغ جهودی اسلام توانستند این‌گونه با ظرافت و با رندی آتش مغان را زنده نگه بدارند و در قالب ادبیات تحویل بدهند به نسلهای دیگر اینگونه اینان را سلب کردن و اشغال کردن و از آن خود کردن و در حقیقت کسی را که یک بار زیر تیغ اسلام کشته شده است بار دیگر تجدید مرگش کردن.

در جای دیگر می‌گوید میهنش غیر از دیر مغان نیست. می‌گوید دوشم وطن به جز در دیر مغان نبود، قوت روان من ز شراب مغانه بود. یعنی تمامی نیرو تمامی توان روحی و معنوی خود را از شراب زرتشت از گاتاها می‌داند. وطنش را دیر مغان می‌داند و تنش را آتشکده می‌داند. این‌ها تیرهایی هستند در قلب اسلام. تیرهایی هستند در قلب جهودیت در قلب کلیت شرق‌شناسی و در قلب تمامی کسانی که می‌کوشند این سنت مهین و زرین را خدشه‌دار بکنند. پا را فراتر می‌گذارد. می‌رود جلو و خواستار سرنگون شدن درفش اسلام می‌شود و از سدره پوشی و کستی بستن خود سخن می‌گوید. می‌گوید گر رعیت اسلام نگون می‌شود از ما، آوازه ما در صف کفار برآرید. بر مستی ما دست تعنت مفشانید، وز هستی ما گرد به یک بار برآرید. امروز که از پیر مغان خرقه گرفتیم، ما را ز در دیر به زنار برآرید. سراسر مراسم سدره پوشی و کستی پوشیدن خود را دارد توضیح می‌دهد و دارد تشویق می‌کند دیگران را که بیایید این رعیت اسلام را نگون بکنیم. یعنی در اینجا این رندان آریایی بعضی وقتها آنچنان آشکار می‌گفتند که خود را به کشتن می‌دادند و بسیاری از این‌ها کشته شدند. بسیاری از این‌ها کشته شدند در رابطه با زنار خواجو در یک جای دیگر می‌گوید البته مغ طوس، از فردوسی بزرگ یک روایتی بیاوریم که می‌گوید بگویش که گفت او به خورشید و ماه، به زنار زرتشت و فر و کلاه. وقتی عارفان ما خشنومیان ما ویدوشان ما از زنار سخن می‌گویند زنار یعنی همانگونه که فردوسی دارد می‌گوید زنار زرتشت و همان کستی هستش که مغان و کلا آریاییان می‌بندند. سنایی که یکی از بزرگ‌ترین مغان پسا تازش هستش از زنار مغانه صحبت می‌کند. می‌گوید بگشاد ز پای بند تکلیف زنار مغانه بر میان بست. یعنی بند تکلیف نسبت به اسلام جهودی محمد را از کمر خود می‌گشاید و زنار مغانه بر میان بر کمر خویش می‌بندد. یعنی در حقیقت کاملا می‌آید خروج از درون اشغال شدگی تمدنی را به معرض نمایش می‌گذارد. در جای دیگر از پیر زرتشتی درخواست سدره و کستی می‌کند. سنایی بزرگ می‌گوید الا ای پیر زرتشتی، به من بربند زناری که من تسبیح و سجاده ز دست و دوش بنهادم. به صراحت و به استواری و با دلیری تمام، زیر تیغ حجاز ایستاده است و می‌گوید الا ای پیر زرتشتی به من بربند زناری. یعنی این ارمان این حسرت بازگشت به آتش مقدس. او خود زرتشتیست او نیازی به این‌ها ندارد این‌ها تشویق‌نامه‌ای هستند برای ایرانیان تا نشکنند تا بدانند که بزرگانشان دبیرانشان شاعرانشان ایستاده‌اند و دارند مقاومت می‌کنند. اگر بابک شکست خورده است سنایی شکست نخورده است ایستاده است و مقاومت می‌کند. در جای دیگر بی‌دل بزرگ را داریم که می‌گوید تو خواه سر خط گبرم نویس خواه مسلمان، نگین بی‌جسم از هیچ نقش عار ندارم. در حقیقت اینجا بی‌دل فرار به جلو می‌کند و آب پاکی را می‌ریزد بر دست مسلمان‌ها و جهودها. می‌گوید هرچی دوست داری مرا بنام. این یک نوع روش دیگری هستش از به نمایش درآوردن آن درون آریایی. فیض کاشانی را مشاهده بکنیم که زیر کاسه مسلمان‌ها می‌زند و کلا شمار خود یا حساب خود را از شمار مسلمان‌ها جدا می‌کند به آیین رندان آتش‌پرست درخواست زنار می‌کند. در آشکاری هماره با زیبایی سروده او اندر نگریم. فیض کاشانی می‌گوید به مسلمان‌ها به محمد می‌گوید تو پنداری به جز راه تو راهی نیست سوی حق، دلت در پنده پندار از این پندار افتاده. ز حسن روی ساقی، همان زرتشت، ز حسن روی ساقی و صوت دلکش مطرب، این را هم ساقی و هم مطرب را گفتیم که اشاره‌ای هستش به گروثمان به بهشت که زرتشت در آنجا سخن ایزدی را گرفته است، ز حسن روی ساقی و ز صوت دلکش مطرب، مرا سر رفته از دوش ار تو را دستار افتاده. تو را زهد و مرا مستی، همان مستی که در سخن حافظ نیز گفتیم که مست می‌آید و بر درویش نگاه می‌کند، تو را زهد و مرا مستی، تو را تقوا مرا رندی. در حقیقت اینجا رندی و مستی بازگشت هستش به سنت مغان. تو را آن کار افتاده، مرا این کار افتاده. تو را راه مسلمانی گوارا باد و ارزانی، برو مسلمانی برو هرچیز دلت می‌خواهد باش، مرا گبری خوش آمد کار با زنار افتاده. چگونه باید گفت که ما اسلام را نمی‌خواهیم. فیض کاشانی چگونه بگوید که ای مسلمان برو به مدینه‌ات برو به سنت جهودی محمد ما را رها بکن کار ما با زنار افتاده. تویی در بند آرایش، منم در بند افزایش. وقتی در اینجا می‌گوید افزایش اسپنته مئینیوست، زند اسپنته مئینیو در حکمت مغان مینوی افزونی‌بخش است. این‌ها کلید واژگان حکمت مغان هست. تویی بر مسند عزت، من اینجا خوار افتاده. آمدند و کشورش را اشغال کردند. تویی در بند دستار و منم در بستن زنار. دارم زنار زرتشت را می‌بندم. تویی بر منبر و من بر در خمار افتاده. بر در دیر مغان بر در آتشکده اورمزدی خمار می مغانه افتاده. آیا این بسنده نیست. و مسلما در اینجا باید به عطار بزرگ یکی از آشکارترین زرتشتیان پس از تازش بنگریم که می‌گوید گبری کهنیم و نامبرداریم، دریوزگران شهر گبرانیم. شهر گبران یعنی همان آتشکده. می‌گوید زرتشتی کهنم و نامبردارم، نامبردار یعنی میراثدارم. نامبردار یعنی وارث. گبری کهنیم و نامبرداریم، دریوزگران شهر گبرانیم. در فسق و قمار پیر و استادیم، در دیر مغان مغی به هنجاریم. خود را مغ می‌نامد و می‌گوید مغی هست به هنجار. در جای دیگر در یک اعترافنامه بزرگ می‌خوانیم گر دی به صومعه در مرد خلیل بودم، یعنی جهود بودم، امروز پیش مغان چون گبر آذریم. گرچه به صورت تن از مؤمنان رهم، یعنی در ظاهر مسلمانم، لیکن ز روی یقین گبرم چو بنگریم. یعنی اینجا ما وقتی می‌گوییم آریایی‌گری مخفی در اینجا ما در حقیقت با فرموله شدن روشن این آریایی‌گری پنهان و این سنت بزرگ که تا امروز ما را نگه داشته است چه درون سپاه پاسداران چه در درون لایه‌های گوناگون حکومت و چه در درون جامعه، این آریایی‌گری هستش که ایرانشهر را نگه داشته است و در جای دیگر کاملا گزارشی به دست می‌دهد از سدره پوشی‌اش. ز مستی خرقه بر آتش نهادم، میان گبرکان زنار بستم. و رفته است و میان زرتشتیان بار دیگر زنار بسته است. تکرار می‌کنیم و تأکید می‌کنیم این‌ها مشتیست نمونه خروار. بحث حکمت مغان پس از تازش بحثیست بسیار بزرگ که اصولا هنوز دانش کنونی ما در آستانه این شهر بزرگ روشنایی نیز نایستاده است. از آن رو که دانشگاه‌های ما جای تولید دشمنان ایرانشهر بوده است و فضایی نبوده است که آریاییان بتوانند در آنجا حضور به هم برسانند. همه‌اش دست مردانی چون داریوش شایگان و سید حسین نصر و همین نوچه‌های فرح دیبا بوده است. در اینجا ما یک نمونه بسیار بسیار کوچک را نشان دادیم از آنچه که هماره کوشیدند به عنوان سنت اسلامی، ادبیات اسلامی، ادبیات شیعه و یاوه‌ها و هلک گوشنی‌هایی از این دست معرفی بکنند. ما در کتاب به این مسئله دقیق‌تر پرداخته‌ایم، گسترده‌تر پرداخته‌ایم و نشان داده‌ایم، دیگران نیز باید بیایند و نشان بدهند این کاری نیستش که یک نفر بتواند انجام بدهد. ما به اندازه بضاعت خود کلید واژه‌ها را می‌دهیم دیگران بیایند بکوشند و در این زمین پیش بروند. آنچه که برای ما مهم است ثابت کردن این امر هست که هیچ چیزی به نام تمدن اسلامی نه در فرهنگ نه در ارشیتکتور یا در مهرازی هیچی. اسلام هیچ چیز جز ویرانی جز کوری نسبت به هستی نداشته، ندارد و نخواهد داشت. این بخش ادبیاتش هستش ما می‌توانیم همین روش را در معماری یا در مهرازی نشان بدهیم که تمامی این نقش و نگارها، تمامی این کاشی‌ها، تمامی این قرینه‌سازی‌ها همگی برخواسته از مهرازی کهن آریایی هستش و تنها در این مکتب هستش که قابل فهم است. و دی ان ای آن و ژنتیک آن را شما می‌توانید بگشایید. همانگونه که گفتیم در اینجا ما صرفا نمونه‌هایی را به دست داده‌ایم و ثابت کردیم که اصولا حافظ را چگونه باید خواند. سنایی را چگونه باید خواند. راستشناسی را چگونه باید پیش برد. این صادق است در موسیقی و یا خنیای ما. این صادق است در فلسفه ما. خواندن ابن سینا روش دارد این پدرسوخته‌ها نمی‌توانند و نخواستند که بخوانند. خواندن بیرونی روش دارد. خواندن عباس ایرانشهری روش دارد. خواندن رازی چه در بخش پزشکیش چه در بخش فلسفی یزدان‌شناسیش روش دارد. خواندن خیام همینطور. بنابراین قرائت متن آرشیتکتوری ما متن مهرازی و معماری ما نیز، آن نیز یک متن است، خواندن معماری ما احتیاج به ابزاری دارد که نزد خاندان اتحادیه خانه مهندسین ایرانی نیست. سخن به درازا کشید گلوی بنده نیز خشک شد. شما را به اهورامزدای بزرگ می‌سپارم تا بار دیگر خدانگهدار بدرود.

فایل pdf متن مقاله