پشتیبانی مالی
مه‌شید روز دی به دین، 23 شهریور 8585 زرتشتی

در گفتگو با میرزا آقا عسگری ( مانی): چرا بهائی نشدم؟

– با گرم ترین درودها به شنوندگان خوب رادیو مانی. شنوندگانی اهل اندیشه و خرد. دوست داران ادبیات, فرهنگ و هنر.مانی هستم.برایتان تندرستی و شادکامی آرزو میکنم. امروز گفتگویی دارم با آقای کیخسرو آرش گرگین شاعر و فلسفه اندیش نواندیش در زمینه مسائل ایرانشهری و تاریخ کهن ایران در شناخت و بررسی و مقابله با آنچه که فلسفه و مدرنیسم در غرب نامیده میشود. موضوع گفتگوی ما امروز برمیگردد به بازگشت بسیاری از ایرانی ها به آیین زرتشت پشت کردن ایرانیان به ایدئولوژی اسلامی به دین اسلام امری است تقریبا رایج بسیاری از این ایرانی ها مسیحی میشوند. بسیاری به طور کلی دین را کنار می گذارند. برخی ها بهایی می شوند و گروه هایی نیز زرتشتی می شوند. همه این گرایش ها نشان می دهد که پایان عصر ایدئولوژی اسلامی در ایران فرا رسیده و تنها این حکومت است که با زور و با شلاق و شمشیر و زندان و بگیر و ببند این ایدئولوژی را فعلا با خودش نگه داشته و با فرو ریختن این رژیم به احتمال زیاد دین اسلام در ایران و تشیع سرخ علوی در حاشیه خواهد نشست و دیگر توانایی دخالت در امور سیاسی اجتماعی مردم را به گونه گذشته نخواهد داشت. من حدود دوازده سال پیش در یکی از مقالاتم نوشتم که آغاز خمینی پایان اسلام در ایران خواهد بود و امروز میبینم با گذشت این ده دوازده سال اندیشه من تا حدی درست بوده. آقای کیخسرو آرش گرگین از ایرانیانیست که به آیین زرتشت گرویده و من میخواهم از ایشان بپرسم که چرا در میان گرایش های دینی دیگر یا گرایشات فلسفی دیگر، آیین زرتشت را پذیرفتند. نخست من خوشامد بگویم به آقای کیخسرو آرش گرگین که صدای ایشان را در برنامه های دیگری از رادیو مانی هم شنیده اید و باز خواهید شنید. درود برشما آقای گرگین

– درود بر شما مانی عزیز خیلی متشکر از دعوت تان و درود به شنوندگان گرامی بله در خدمتتون هستم. پرسشی که مطرح کردید یکی از پرسش های روزگار ما هستش. در هر صورت آنچه که مشخص است نقشه ی جغرافیای دینی ایرانیان در حال دگرگونی بنیادین است. و آن چیزی که من نامش را نقشه وجدانی ایرانیان میگذارم. به درستی اشاره کردید که عده ای مسیحی می شوند عده ای بهایی میشوند و عده ای بی دین می شوند و شماری نیز زرتشتی که من نیز از جمله این دسته از ایرانیان هستم. فارغ از گزینش شخصی من و چراییش و چگونگیش و چندیش و کی ایش، این یک مسئله اجتماعی هستش. ما باید ببینیم که خروج از دستگاه معنوی اسلامی چه دلایلی دارد؟ آیا صرفا این انتیپاتی که نزد ایرانیان پدید آمده نسبت به حاکمیت اسلامی نسبت به انقلاب اسلامی آیا این تنها دلیلش هستش؟ یا دلایل دیگه هم داره. من فکر می کنم دلیل عمده این مسئله فضای بازیه که در جهان امروز پدید آمده و انقلاب اسلامی اگر چه این خروج ایرانیان از اسلام را تشدید کرده بدون شک همینطوره ولی عامل اصلیش نبوده. ما این خروج رو هزار و چهارصد سال هستش که داریم به انواع گوناگون به طرق گوناگون دنبال می کنیم. در هر دوره ای به نوعی. اگر برگردیم به تاریخ گذشته خودمان طی دویست سال اول پس از تازش ما بیش از چهارصد خیزش نظامی را در ایران تجربه کردیم.که نامدار ترین هایشان بابک هستند و مازیار و سندباد زرتشتی و افرادی از این دست. این خیزش در برابر اسلام در برابر تمدن حجاز ادامه پیدا می کند. اگر چه در بعد نظامی تقریبا منتفی میشه چون با آمدن ترکان به ایران و چیرگی یافتن ترکان در دستگاه خلافت، اسلام خون جدید وارد عروقش شد و این جلوگیری کرد از بیرون راندن فیزیکی مسلمانان از ایران و از این رو سامانیان گرچه خودشان را ادامه ی ساسانیان می دانستند ولی دیگه توانایی درگیری فیزیکی با اسلام را نداشتند بسنده کردن به یک ایرانی گرایی فرهنگی یا یک ساسانی گرایی فرهنگی که منجر شد به یک خیزش معنوی یک بازگشت معنوی که افرادی مثل اسعد گرگانی مثل فردوسی مثل خیام اینها نمایندگانش هستند. بنابراین ما خروج از اسلام را در بعد معنوی در بعد فیزیکی دنبال می کنیم میاد جلو میرسه به افرادی مثل سهروردی که ایشان به طریق دیگری سعی میکند حکمت خسروانی یا همان خرد پادشاهان ایرانی را بازسازی بکند. ما می دانیم که حکمت ترجمه خرد هستش. وقتی می گفتند حکمت خالده منظورشان خرد جاویدان بود و وقتی سهروردی می گوید حکمت خسروانی منظورش خرد یا همان فلسفه پادشاهان ایران هستش که نماینده اش کیخسروست. این خیزش برای خروج از اسلام باز هم ادامه پیدا میکنه میاد تا دوران صفوی ما این را تجربه میکنیم که جنبش آذر کیوانی پدید میاد. و شمار زیادی از ایرانیان یک رجعت دیگری باز به مبانی تمدنی ما انجام میدهند. و در دوران قاجار که دیگر معرف حضورتان هست که افرادی مثل آخوندف بیایید تا میزا آقا کرمانی. از این رو آنچه که ما امروز در فضای پس از جمهوری اسلامی داریم تجربه میکنیم امری استثنایی نیست. لیک تفاوتی هم هست. تفاوتش در این است که ما امروز با یک جنبش همه گیر روبرو هستیم که هم مردمان فرهیخته ایرانی را، برافراشته گان یا سرآمدان الیت ایرانی را در بر می گیرد و هم مردمان پایه را. این امریست نو. پیشه های گوناگون ایرانی امروز دارن خارج میشن از اسلام و ارتباطی که بین اینها وجود دارد و این هم خوب ویژگی زمان نو هستش. ابزاری که نزد مردم است آسان می کنه این ارتباط گیری رو و از این جهت این بازگشت یک هیبت بزرگی را دارد. حال در رابطه با کسانی که به جای بازگشت به ایران از اسلام خارج میشند لیک به ایران وارد نمی شوند

– آقای گرگین من پیش از اینکه شما به این نکته اصلی بپردازید میخواهم برای شنوندگان بر اساس تجارب خودم یک نکته را بیان کنم و آن اینکه خب ما در حال حاضر دو گونه گروندگان به منش زرتشت داریم. یکی آنهایی که زرتشتی زاده هستند اصطلاحا بگیم زرتشتیان سنتی که بسیاریشان و نه همه شان چنین زاده شدند زیاد بهش نمی اندیشند و زیاد فعالیتی در زمینه گسترشش یا تغییرات بزرگ در ایران نمی کنند. میگم نه همه شان چون بعضی هاشون چنین هستند اما ایرانیانی که به اصطلاح بگوییم نو زرتشتی هستند یعنی در خانواده مسلمان به دنیا آمدند و بعد با انتخاب و آگاهی آیین زرتشت یا منش زرتشت را پذیرفتند. عنصر ستیهندگی و مبارزاتی و سیاسی در نگرش شان به جمهوری اسلامی شدیدتر است. چون این ها براساس مطالعه اندیشیدن و آگاهی دین تحمیلی اسلام و شیعه سرخ علوی را کنار گذاشتند. پس خود این نشون میده که یک مرحله نسبتا فشرده یا شاید طولانی را برای رفع و دفع یک اندیشه ی حاکم داشتند و بعد وقتی در برابر انتخاب برای نگاه دیگر فلسفی یا آیینی قرار گرفته اند، باز هم با مطالعه و آگاهی به آیین زرتشت گرایش پیدا کردند. و همه این آگاهی های فشرده و آگاهانه و داوطلبانه و انتخابی، عنصر به اصطلاح پیشروندگی و تهاجمی را در این ها افزایش میده و این کاملا طبیعی است که کسی وقتی آگاهانه مسئله ای را می پذیرد و نه موروثی میخواد این را گسترش بدهد. اگر میشه درباره این برداشت من حرف بزنند. اگر سخنی دارید بگویید تا بعد بریم روی آن پرسش اساسی من از شما.

– بله کاملا درسته. چیزی که شما میگویید و قاعدتا کسانی که امر نویی را تجربه میکنند و گذار از یک چهارچوب دینی به یک چهارچوب دینی دیگر را تجربه میکنند، این شدت بیشتری درشان وجود دارد تا کسانی که دراز مدت هستش و در یک پیرامون سنتی در درون یک دین به سر میبرند. این را ما در کسانی که می بینیم کسانی که از مسیحیت به اسلام برمی گردند از یک مسلمان معمولی بسیار بسیار تندروتر هستند و مناسک را با دقت بیشتری به جا می آورند. همان گونه که کسانی که میروند و فرضا از اسلام به مسیحیت می گروند با یک مسیحی که نسل در نسل در یک امبینته در یک پیرامون مسیحی بزرگ شده تفاوت دارد. بنابراین ما زرتشتیان هم که از یک پیرامون غیر زرتشتی بازگشتیم به دین زرتشت به دین نیاکانمون طبیعتا شوق و شور بیشتری در ما مشاهده می شود و این هیچ چیز شگفتی نیست. حال این که این به کجا خواهد انجامید باید دید باید دید که من نظر خودم من هستش که به مرور اکثریت جامعه ایران به همین سمت خواهد رفت. حال بازگشت به زرتشت این هم فکر میکنم جالب باشه اشاره بکنم بازگشت به زرتشت بازگشت به ایران است. و لزوما هر خروج از اسلامی به معنی ورود به ایران نیست.کسانی که زرتشتی می شوند حال زرتشتی دینی یا زردشتی فلسفی چون کسانی هم هستند که بی خدا هستند و یا دین باور در مفهوم سنتیش نیستند. لیک به زرتشت به ایران باستان علاقه وافری دارند. دستگاه فلسفی مغانی را به عنوان یک دستگاه فلسفی که بنیادش بر خرد استوار هستش و یک بنیاد اخلاقی بسیار استواری دارد این را برای خودشان برمی گزینند و تبدیلش میکنند به چهارچوب فکری از این منظر یک گروه زیادی از کسانی که خارج شدن از اسلام به معنی سنتیش زرتشتی نیستند ولی زرتشتی گرا هستند. مغان گرا هستند.عشق به ایران می ورزند. این یک بعد دیگری از این مسئله است. ولی مسئله مسیحیت یا ادیان دیگر این فرق میکند. کسانی که میروند مسیحی میشوند از ایران دورتر میشوند حتی از مسلمانان متعارف که من

– از ایران فرهنگی منظورتان است و نه تنها ایران جغرافیایی

– نه ایران جغرافیایی شما می توانید خوب ما خارج از ایران جغرافیایی داریم زندگی میکنیم و وقتی بازگشت میکنیم دین زرتشت باز به جغرافیای ایران برنمی گردیم که بلکه این بازگشت معنوی هستش و فارغ از اینکه در کجای این جهان ما ایستاده باشیم و به سر ببریم. ورود به مسیحیت ورود به بعد دیگری از ادیان ابراهیمی هستش. یعنی مسیحیت پیش زمینه اسلام هستش.و این دوستانی که به مسیحیت می گروند عنادی با اسلام به اون صورت ندارند چون چهارچوب فکری مسیحیت آنچنان جداگانه از اسلام نیستش لیک مسیحیت در یک پیرامون دیگری الان شکل گرفته که ما روشنگری را پشت سر گذاشتیم مدرنیته را پشت سر گذاشتیم و به اصطلاح مسیحیت رو می شود گفت یک شیوه شیک تری از اسلام است و این شیک تر بودن من فکر می کنم جاذبه زیادی بر روی برخی کسان داره.

– تازه مسیحیت یهودیت و اسلام دارای اسطوره ها و افسانه های مشترک فراوان هستند و یعنی اینها در واقع سه روایت از یک نگاه ابراهیمی به جهان هستند. یک نگاه یهودی در واقع چون اولین دین شناخته شده ابراهیمی که هنوز هم هست و درباره اش سخن می گویند یهودیت است و هر دو دین دیگر برآمده و پس از این هستند و اینا اصلا نه تنها ریشه مشترک دارند سرزمین های مشترک دارد بلکه تاریخ و اسطوره و افسانه های مشترکی هم دارند و اینها این اسطوره ها و افسانه ها و اصلا نگاه فلسفی شان بطور کلی از اساس متفاوت است با نگرش ایرانی به جهان. به کیهان به زمین به انسان به اخلاق و هر چیز دیگری. حالا ما در بخش دیگری در این برنامه یا برنامه آینده درباره فلسفه ایرانشهری. این فلسفه مغان که شما ازش نام میبرید را به بحث می گذاریم. اگر بشه امروز اگر نه در برنامه دیگری. اما من میخوام پرسش اصلی را از شما بکنم. شما به مرحله ای در زندگی رسیدی که نقطه پایان گذاشتی بر اندیشه دینی اسلامی و بعد در مرحله ای قرار گرفتی که باید انتخاب میکردی. بی دینی را یا نوعی نگرش دینی را و از میان انواع نگرش دینی شما نگرش و منش زرتشت را انتخاب کردی یا آیین زرتشت را انتخاب کردید. من میخواهم از شما بپرسم چرا شما بهایی نشدید بهاییت که نزدیکتر است به زمان ما به لحاظ تاریخی و امروز به بهاییان ایران و هرجای دیگری در جهان دارای تشکیلات بسیار عظیمی است. دستگاه تبلیغاتی دارند. جمعیت نسبتا منسجمی هستند. حدود شش هفت میلیون هستند در سراسر جهان. و طبیعی است طبیعی است اما نه همیشه حقیقی که در آغاز انتخاب آدم به جایی که به ظاهر نیرومند تر میرسد بپیوندد. اما شما به ایرانیت پیوند بیشتری خوردید. چرا بهایی نشدید؟

– بله من فکر می کنم پاسخ شما مستطرتر هستش در پرسشی که کردید. و همان آخر کلامتون هم اشاره کردید که شما به سوی ایرانیت رفتید. خب بهاییت همانند اسلام رابطه ای که با ایران دارد رابطه یک دین ابراهیمی هستش بنیاد ابراهیمی هستش با ایران. از این منظر بهاییت برای فردی مثل من اصلا نمی توانست مطرح باشد. یعنی دورتر شدن از ایران برای من هیچ وقت مطرح نبوده بلکه نزدیک تر شدن به ایران و در موردش تجربه شخصی خود من به هر حال این هم باید در نظر گرفت ما از نسلی برمی آییم نسل شهرنشین پهلوی دوم که ورودمون به جامعه و آنچه که در خانواده آموخته ایم تهی شده بود از مناسک اسلامی یعنی ما به طور سنتی نمیتوانیم ماها را مسلمان انگاشت. من هیچوقت تو زندگیم نماز نخوندم. مگر اینکه آن چیزی که در مدرسه اجبارمون میکردن. از این منظر آنچه که در روزمره گی خانوادگی رخ می داد نشانی از اسلام نداشت. ما یک سری مبانی اخلاقی داشتیم که در تمام خانواده های ایرانی مشترک است. این است که شما دروغ نگویید راست بگویید. به پدرتان احترام بگذارید. مادرتان را بزرگ بدارید. میهنتان را دوست داشته باشید. و این در همه ماها مشترک است. و این بنیاد زرتشتی بودن همه ماست. یعنی آنچه که اون سوپسترات آن باز مانده و آن رسوبات زرتشتی در فرهنگ همگانی ما هستش. اگر چه در نام مسلمان و یا در شناسنامه مسلمان باشند ایرانیان. هیچ وقت هیچ پدر ایرانی یا هیچ مادر ایرانی به فرزندش اگر مسلمان حرفه ای نباشد ما یک سری مسلمانهای حرفه ای در ایران داریم ولی قاعده ایرانیان آنچه که از پدر و مادر خود می آموزند هیچ وقت هیچ پدر مادری به فرزندش نمی گوید دروغ بگو. یا در اینجا دروغ بگو در آنجا گونه ای دیگر دروغ بگو. ما می دانیم که در اسلام دست کم چهار نوع دروغ شرعی وجود دارد. و این آیینهای دروغ گفتن را مسلمانان می آموزند به همدیگر. ولی در یک خانواده ایرانی به تنها چیزی که اندیشیده نمی شود تجویز دروغ است. باید این را در نظر گرفت که پایه های فرهنگی ایرانیان با اینکه در شناسنامه مسلمان نامیده می شوند و در یک سری مناسک رسمی هم حتی ممکن است شرکت بکنن نمیدونم بروند حتی سینه هم بزنند در این حسینیه های مسلمانان، لیگ چهارچوب اخلاقی شان زرتشتی است آنچه که از حافظ آموختن آنچه که از سعدی آموختن آنچه که از فردوسی آموختن آنچه که از خیام آموختن این ها همه همان چیزی است که ما باید درباره اش صحبت بکنیم. فلسفه مغان بنیاد اخلاقی ایرانیان و بازشناسی نیک از بد. هیچ ایرانی در ذهنش نمیگنجد که خداوند دروغ بگوید. یعنی خدایی که ایرانیان دارند اهورا مزدا است. آن چیزی که در ذهنشان هست اهورا مزدا است. بیشینه ایرانیان وقتی میگویند والا. این کلمه را به کار میبرند من نامش رو میگذارم هزوارش. ولی آنچه که در ذهن شان نقش می بندد یک خدای مهربان است. یک خدایی است که فقط نیکی میکند دروغ نمی گوید قهر نمی کند انتقام نمی گیرد. بنابراین این ایرانیان را به صرف اینکه در شناسنامه به صرف اینکه نام مسلمانی دارند مسلمان انگاشتن به نظر من جرم است. یک جرم فرهنگی هستش و اجحاف است نسبت به باورهای بنیادین این شمار بزرگ ایرانیان. اینها در بیشینه باورهای خودشان زرتشتی هستند. طی قرون یک غباری بر روی این بنیاد زرتشتی نشست که حتی ممکن است آگاهانه هم دیگه نباشد که نزد بسیاری آگاهانه نیست. و اینها را در بیرون مسلمان نشان میدهد. لیک چهارچوب اخلاقیشون عشق شان به میهن شان باورشون به خدای یکتای نیک این امریست بسیار مهم. خدای یک تازی یا خدای یک ترک خدایی است که قهر می کند خدایی است که دروغ می گوید خدایی است که انتقام می گیرد خدایی است که کین می ورزد. خدای یک ایرانی تبار حال میخواهد تاجیک باشد میخواهد افغان باشد میخواد کرد باشه در هر کجای جغرافیای سیاسی که امروز به سر میبرد فرقی نمیکند این خداییست مهربان خداییست که دروغ نمی گوید. آخوند دروغ میگوید ایرانی دروغ نمی گوید دروغ را تجویز نمیکند و بدش می آید از دروغ. بنابراین بازشناسی بنیادهای زرتشتی اخلاق اجتماعی ما بسیار مهم است. بنده نیز مانند میلیون ها ایرانی دیگر در یک همچین چهارچوبی زندگی کردم و چیزی که باید بگویم برای شخص خود من بازگشت به دین زرتشت به صورت از آنجا که عشق زیادی همیشه به ایران داشتم از اسطوره های ما شروع شد. من برای رمانی که می نوشتم و هنوز هم دارم می نویسم نیاز داشتم به بازگشت به بندهش بازگشت به شیوه آفرینش جهان. و این طبیعتا من را برد به سوی اسطوره های پیدایش آریایی. و از درون فلسفه نیاز داشتم به یک چهارچوب فلسفی که جدا باشد از چهارچوب فلسفی قبل که درش درس خوانده بودم و بهش آشنایی داشتم. چون آنجا به انتها رسیده بودم یعنی کسانی که مطالعه کرده بودم چه در فلسفه سیاسی از هابس بگیرید تا هابرماس و چه در خود فلسفه از افلاطون بگیرید تا نیچه و هایدگر. اینها برای من دیگر چیزی برای گفتن نداشتند و برای درک بهتر جهان کمکی نمیکردند. و در عمل هم داشتم میدیدم هنوز هم داریم می بینیم که آنچه که از این فلسفه بیرون اومد ما ذیل مدرنیته و روشنگری میشناسیم اش به باور من به یک بن بست معنوی رسیده و دیگر تولید نیکی نمی کند. این مسئله بسیار مهم است و تولید رفاه همگانی نمی کند. نه تنها نمی کند بلکه هر روز شمار بیشتری از مردمان ساکن همین اروپا و آمریکای شمالی وارد بی چیزی می شوند و همزمان طبیعت دارد از بین میرود و انسان امروزی هر چه بیشتر تبدیل به ویروسی شده نسبت به خودش و نسبت به طبیعت. این را که در نظر داشته باشیم یک پرسش بنیادین بوجود می آید. خب اگر این فلسفه ای که به ما شناساندن گزینه ای نیست پس گزینه اصلی چیست؟ از این منظر بازگشت به فلسفه مغان یگانه بازگشت ممکن بود برای رسیدن به یک دریچه ای نو برای رسیدن به یک چهارچوب فکری نو اگرچه کهن که با آن بتوان به جهان معنی دیگری داد. و تجارب انقلاب اسلامی و تجربه مدرنیته ایرانی نیز بر این مسئله افزود بر بار این مسئله افزود این بازگشت من. مدرنیته ایرانی که از سده پیش آغاز شد و جنبش مشروطه یکی از اوج هاش بود و انقلاب اسلامی اوج دیگرش بود. این مدرنیته نیز به شکست انجامید. یعنی دستاورد مدرنیسم ایرانی نهایتا تمام نیروها که زور شان را روی هم گذاشتند به آن چیزی انجامید که ما ذیل انقلاب اسلامی میشناسیم. حال میتوانند یه عده ای با این انقلاب اسلامی مخالف باشند ولی شراکت نیروهای فکری مهم ایران در پدید آوردن انقلاب اسلامی امری است که امروز سرش ما توافق داریم. این هم مزید علت شد که بازگشت من حتی به مدرنیسم ایرانی هم نباشد. بازگشتی باشد به سوی آغاز های تفکر ایرانشهری

– بنیادها در واقع. آقای گرگین من میخواهم شما بیشتر به این موضوع که اشاره کردید بپردازید. شما گفتید که برای نمونه به این خاطر آیین بهائیت را نپذیرفتید که ریشه ی غیر ایرانی داره برآمده از ادیان ابراهیمی است و اصلا از حوزه فرهنگی ایران بیرون حال آنکه خود این ها هم بهاالله و هم باب و هم متفکرین این جریان مذهبی به زرتشت هم بسیار احترام میگذارند به ایران همینطور و من نمیدونم پایتخت ذهنیشون ایران است یا جای دیگری با اون هم کار ندارم. چندان مهم نیست. اما مسئله بر سر این است که شما میگید این یک پروسه غیر ایرانی است. این یک پروژه فکری غیر ایرانی است و بنابراین به این خاطر بهش نپیوستید. من میخواهم این را بیشتر توضیح بدهید ای بسا دوستان بهایی که این سخنان ما را می شنوند مایل باشند و بیایند و بخواهند یا رودررو یا بطور فردی پاسخهایی در رادیو مانی یا هر جای دیگری به این اندیشه بدن اندیشه ای که شما بیان میکنید و میگویید آئین بهائیت یک آیین غیر ایرانی است یکی از شاخه های برآمده از ادیان ابراهیمیست و از نظر حتی حوزه فرهنگی هم تعریف میشود در بیرون از جغرافیای فرهنگی ایران این رو اگه میشه بیشتر توضیح بدهید

– بله کاملا درست است یعنی بهاییت یعنی آیین بهاالله مبانی اخلاقیش مبانی یزدان شناختی اش همگی برآمده از اسلام است. و این چیزی نیست که ما بخواهیم بگوییم خودشان بر این باور هستند. شما امروز وقتی بخواهید بهایی بشوید اول باید مسلمان بشوید. مسلمان سنی باید بشوید و بعد با پذیرش اسلام هستش که میتوانید به بهاییت بگروید. ببینید ادیان ابراهیمی که بهاییت همانطور که شما گفتید به باور من شاخه چهارمش هستش شاخه چهارم مهمش است. اینها دارای یک دستگاه ویژه ای یزدان شناسی ویژه ای هستند که با یزدان شناسی آریایی حال میخواهد هندویسم باشد حال میخواهد مزدائیسم باشد کاملا متفاوت است. آنچه که خدا می نامند حال می خواهد آدونای باشد در نزد یهودیان می خواهد مسیح باشد یا میخواهد الله باشد یا نزد بهاییان هم همون الله هستش. این دارای ویژگی هایی است که با آنچه که ما اهورا مزدا یا آناهیت یا بهرام یا آذر این پانتئون ایرانی میشناسیم کاملا متفاوت است. جایگاه انسان در آیین بهایی دیگر ادیان ابراهیمی جایگاهی است که شما عبد هستید یعنی نخست باید عبدالله باشید. ایرانیان یک نگاه دیگری به انسان دارند. این ایرانیان انسان را ادامه دهنده راه اهورا مزدا می دانند و تجسم اهورا مزدا می دانند و خودشان را با طبیعت برادر می دانند. نه تنها با طبیعت بلکه با حیوانات برادر می دانند این را ما در ترمینولوژی فلسفه مغان بارها و بارها می بینیم. اینها چیزهایی است که چه نزد مسیحیان چه نزد مسلمانان حال چه سنی چه شیعه چه نزد بهاییان قابل فهم نیست و مدعیش هم نیستند. حالا اینکه بهاییت این که در جغرافیای ایران پدید آمده است، درست در جغرافیای ایران پدید آمده است. انقلاب اسلامی هم در جغرافیای ایران پدید آمد و کسانی که انقلاب اسلامی را انجام دادند همه ایرانیان شناسنامه ای بودند.ما نمی توانیم به صرف اینکه کسانی شناسنامه ایرانی داشتند حرکتی که انجام میدهند آن را ایرانی بدانیم. ایرانی حقوقی امری است دیگر ایرانی حقیقی امری است دیگر. بهاییان عزیز هم میهنان عزیز ما همگی تا آنجا که شناسنامه ایرانی دارن خب ایرانی هستند ولی از لحاظ روانی از لحاظ مبانی یزدان شناسیشان خیر همون در چهارچوب ادیان ابراهیمی قرار دارند و آن چیزی که تفاوت اصلی بهائیت با فرضا شیعیسم هستش اینکه با زمان نو سازگارتر هستش و یک انترناسیونالیسم جدیدی را میان ایرانیان وارد کرده بهاییت. همانطوری که میدانیم بیشینه بهاییان غیر ایرانی هستند. ولی شیعیان بیشینه شان ایرانی هستند. ایرانی شناسنامه ای. از این منظر بهاییت تعهدی به جغرافیای ایران ندارد. دشمنی هم ندارد. نمی توانیم بگوییم دشمنی دارد با این جغرافیا. ولی تعهدی هم ندارد و این مسئله ایست بسیار حیاتی برای ما. چون در باورهای مزدایی جغرافیای ایران مقدس است. ایران قلب هفت کشور هستش که نظامی هم بهش اشاره میکند که به مثابه دل هستش ایران اگر جهان را تن بدانیم ایران دلش است. وقتی ما این جغرافیا را مقدس بدانیم بنابراین تنها دینی که میتواند برای یک باورمند به این جغرافیا مورد فکر مورد تفکر قرار بگیرد به عنوان پرسش در برابرش قرار بگیرد دین مزدایی است دین زرتشتی است. حال شما میخواهید زروان گرا باشید میخواهیدکمر بسته آناهیت باشید فرقی نمی کند این پانتئون آریایی امری است که از دل این خاک برآمده است. ببینید بر این خاک کوروش با اسبش راه رفته. در این خاک داريوش با اسبش رانده. این خاک برای ما مقدسه تمام انترناسیونالیسم اسلامی که وجود دارد و بهاییت شاخه جدیدی از اون هستش ایران را تخته پرشی می دانند برای رسیدن به جای دیگر. نگاه به بیرون ما نگاهمان به درون است. با بیرون قهر نیستیم. زمانی امپراتوری زرتشتی از نیل بوده، از رودخانه از هندوس بوده تا آتلانتیک تا دریای مدیترانه ما یه همچنین جغرافیایی را داشتیم ولی هیچ وقت تلاش نکردیم …

– منظورتان از امپراطوری زرتشتی چیه؟

– امپراتوری هخامنشی امپراتوری اشکانی امپراتوری ساسانی.

– یعنی حوزه سیاسیشون منظورتونه نه حوزه فرهنگ و نگرشیش

– نه حوزه فرهنگی شان هم همین است. شما وقتی فرضا در سوریه امروز ساتراپ ایرانی دارید بنابراین بنیاد قوانین اونجا بنیاد قوانین امپراطوری هخامنشی بوده. این به این معنی نیست که هخامنشیان یا اشکانیان یا ساسانیان شهروندان آنجا را مجبور میکردند بیان زرتشتی بشن. ما هیچوقت این کار را نکردم. اگه میخواستیم این کار را بکنیم تا حالا همه دنیا زرتشتی بودن. نه تفاوتی که داشته فرضا با مسیحیت یا با اسلام، امپراطوری زرتشتی امپراطوری که باورهای اخلاقیش و باورهای قانونی اش زرتشتی هستند این رو مسلمانان نمی توانند بفهمند. چون قوانین سیاسی شان با قوانین دینی شان یکی هست. ما قوانین سیاسی مون زرتشتی هست منتهی این قوانین زرتشتی سیاسی با قوانین زرتشتی دینی متفاوت است. ما یک داد زرتشتی داریم یک داد شاهی داریم. یک داد ایزدی داریم یک داد شاهی داریم. در فرضا یک امپراتوری صددرصد زرتشتی ساسانی ملکه ایران مسیحی است. خانم مریم. بامبیش بهش میگفتن یا بامبی شیرین. یا فرضا بهرام گور. مادر بهرام گور جهود است یهودی است. توجه کنید این فرق میکنه. ولی همین زرتشتی بودن است که به پادشاه ایران اجازه میدهد زرتشتی گری را تحمیل نکند به شهروندانش. اگر این پادشاه مسیحی بود تحمیل میکرد. اگر پادشاه مسلمان بود تحمیل میکرد. این تفاوت اصلی دین آریایی هستش چون مبانی سیاسی با مبانی دینی از دو نهاد گوناگون برآمده، بنابراین این تفکیک حوزه ها از همدیگر به دستگاه سیاسی این امکان را میدهد که مانور بیشتری داشته باشد. واسه همین ما میبینیم فرضا حالا چه میخواهد کوروش باشد چه داريوش باشد چه خشایار شاه باشد. اینها وقتی اسناد رو میخوانیم میبینیم که دیوان سالاری هخامنشی برای تمام ادیان یک مبلغی را تعیین کرده که اینها بتوانند از این مبالغ استفاده کنند و مناسک دینی خودشان را به جا بیاورند. این از منظر مسیحی غیرقابل پذیرش. یک شاه مسیحی هیچوقت نمیتونه با کفار کنار بیاید. ولی یک شاه زرتشتی می تواند. رو همین حساب حالا باز کردیم به این جغرافیای مقدس برای ما، این جغرافیا برای ما مقدس است. ادیان ابراهیمی تعهدی نسبت به این جغرافیا ندارند. جهودها اورشلیم خودشان را دارند مسلمانان مکه و مدینه خودشان را دارند و بهاییان جهان خودشون را دارند. بهاییان از میان شاخه های گوناگون ابراهیمیت از همه جهان گرا تر هستند. یعنی برایشان فرقی نمی کند در کجا زندگی میکنند. همه جا برایشان نیک است و همه جا را دوست دارند مهم برایشان دینشان است. یعنی تقریبا میشه گفت یک نوع مارکسیسم الهی. توجه کنید مارکسیسم هم خاک برایش ارزش ندارد. بلکه شیوه زندگی هست که براش ارزش داره یا فرضا مبانی عدالت اجتماعی هستش که برایش مهم است. چگونگی روابط اجتماعی برایش مهم است. ما اینجوری نیستیم. ایرانیان خاک براشون مهم هستش و یک رابطه ویژه به ویژه با جغرافیای ایرانی دارند و برایش خون دادند. و هیچ وقت هم حاضر نیستند ازش بگذرند. یعنی هزار و چهارصد سال استعمار اسلامی استعمار حجازی نتوانسته این رابطه حیرت انگیز و ژرف ایرانیان با این جغرافیا را از بین ببرد. من اگر اجازه بدهید یک چیزی را در اینجا بیافزایم. ما هنگامی که از بهائیت صحبت میکنیم از بهایان صحبت نمیکنیم. در هر دینی ما یک هسته اصلی داریم و یک پیرامون داریم. یک پریفری داریم. شمار زیادی از بهاییان بهایی حرفه ای نیستند. نقد ما نقد به معنای فنی اش دارم خدمتتون عرض میکنم از امور حالا چه میخواهد اسلام باشد چه میخواهد سرمایه داری باشد چه بخواهد مارکسیسم باشد چه بهاییت باشد نقد ما به مبانی فکری این دستگاه های فکری هستش نه به اشخاص. ما چه بسا بهاییان زیادی رو داریم که جانشان را بارها بارها برای ایرانشان میدهند و این من فکر می کنم در نهایت به اینجا خواهد انجامید که جامعه ی ایرانی تبار بهایی روزی به دین زرتشت باز گردد چون این مسئله بسیار مهم است. ما یک شانس بزرگ تاریخی را در زمان باب از دست دادیم. من دوست دارم این رو اینجا مطرح بکنم. و آن بازگشت به ایران بود. یعنی ایرانیان در دوران قاجار به ستوه آمده بودند و ما یک بیداری ایرانشهری رو داشتیم تجربه می کردیم که بزرگترین نماینده اش میرزا فتحعلی آخوندزاده است.که بر این باور بود ما باید برگردیم به مبانی ایرانشهری و به اون چیزی که پیمان فرهنگ می نامید و از فیلسوفان مغانی پیشه صفوی گرفته بود که حالا می توانیم در یک بحث دیگه بهش اشاره بکنیم. در دبستان مذاهب بهش اشاره شده. و این ها بر این باور بودند که پادشاه ایرانی، دارای نوعی از قرارداد اجتماعی بودن که بهش میگفتن پیمان فرهنگ و در این پیمان فرهنگ بود که هر پادشاه در کنار خودش داشت و می بایست آن را رعایت میکرد. مجموعه ای از قوانین بود و در آن تمام روابط اجتماعی در این پیمان فرهنگ، تمام روابط اجتماعی تنظیم شده بود. و پادشاه خارج از این پیمان فرهنگ نمی توانست فعالیت بکند و از اینجا هست که آخوندزاده نتیجه میگیره ما نیاز به قانون داریم و این باید بازگردیم به قانون. قانون را بکنیم ملاک. چه ملاک زندگی اجتماعی مان چه ملاک رابطه میان شاه و رعیت که بعد این آمد در دوران مشروطه تبدیل شد به یک دونه بحث بزرگ اجتماعی. ریشه اش در اینجاست. در این فضای فرهنگی که اندیشمندانی مثل آخوندزاده. باز میگشتند به ایران و خودش می گوید ما با پارسیان برادر هستیم با زرتشتیان برادر هستیم اگرچه زبانم میگوید زبان فارسی نیست. جنبش باب بوجود میاد. این جنبش در اون ستم و زوال و تباهی قجری این جنبش اگر بجای خروج از ایران در حقیقت یعنی دورتر شدن از ایران از طریق یک شاخه جدیدی و بهائیت رو بوجود آوردن، اگر بجای رفتن به سوی مهدی به سوشیانت میرفت. یعنی بازمیگشت به مبانی ایرانشهری و سوشیانیسم را مطرح میکرد با همون ترمینالوژی آریایی با همون ترمینولوژی ایرانشهری ما امروز در جای دیگری بودیم. و دیدیم چقدر این جامعه آمادگی اش را داشت. چون یک جنبش کشاورزی هم بود این را باید درنظر بگیرید. فقط یک جنبش دینی نبود. یعنی این پیشه واستریوشان یکی از مهمترین پیشه های زرتشتی واستریوشان و کشاورزان هستند. اصلا گندم کاشتن امریست مقدس این در وندیداد آمده. چقدر از میان این پیشه به این آیین گرویدند. این نشان دهنده چه بود؟ آنها که نمیدونستن این چیه که. نشان دهنده آگاهی به خروج از اسلام بود. اگر باب دری میشد به سوی ایرانیت نه تنها سرنوشت ایران بلکه سرنوشت جهان دگرگونه میشد. اصلا مشروط به جای دیگری می رفت.رضا شاه به جای دیگری میرفت. اصلا دارای پشتوانه دیگری بود. و ما امروز در جای دیگری قرار داشتیم و بخش بزرگی از متفکر ترین و بهترین فرزندان ایران زمین امروز به جای اینکه در اینجا اونجا جهان یک معابدی بسازند که ربطی به ایران نداره آتشکده برقرار می کردند. آتش ایران را روشن می کردند. ببینید ما یک مشعلی در دست مان هستش یک آتش که حافظ میگه در درون ما است و هیچ وقت نمیمیره. ما میراث داران این روشنایی هستیم.و جنبش باب جنبش بها اذلی ها این ها بخش عظیمی از امکانات ما را به هدر دادند. و ما می توانستیم تعیین تکلیف بکنیم قادسیه را برای همیشه. چون از بطن جامعه خروج داشت صورت می گرفت و این ها انحراف دادن این داستان رو. یعنی شدن بخشی از اسلام با یک ترکیب نو با یک چینش نو. این جای تاسف داره ولی من فکر میکنم در درون این جنبش همانطور که به درستی اشاره کردید رگه های زرتشتی است و ما نیک خیمی و نیک اخلاقی زرتشتی را می بینیم در بعضی جاها به صورت آمیخته. و اینکه به هر روی بهاییان ایرانی زاده هستند. و این مسئله و انسان های روشنی هستند. انسان های متفکری هستند. شما وقتی خروج میکند از یک چیزی بنابراین یک جنبش فکری درت بوجود آمده و این جنبش فکری به تو این امکان را میدهد که چیزهای گوناگون را بیاموزید و بیازمایید در درون خودت. حال ممکن است این را بپذیری، آن را نپذیری ولی ایستا دیگر نیستی. در حرکت هستی و همین در حرکت بودن ایستا نبودن بهایان ایرانی تبار این امکان را به آنها میدهد که یک بازبینی بکنند. به جنبش بهائی. و ببینند در نسبت با ایرانشهر در کجای ایرانشهر ایستاده اند. این مسئله بزرگ است. نسبت خودشان را با ایرانشهر، چه نسبت یزدان شناختی و چه نسبت جغرافیایی، این تعیین تکلیف من مطمئنم روزی از سوی اندیشمندان جامعه بهایی انجام خواهد گرفت و امید عمیق من این هستش که آن محفل اعظم در یک روز مشخص تاریخی اعلام بکند که ما به آیین زرتشت بازگشتیم. و این بازگشت بزرگ جامعه بهایی من فکر می کنم سرنوشت خاورمیانه را بتواند تغییر بده چون ایران قلب خاورمیانه هستش و هرگونه تغییر بنیادین در ایران تغییر بنیادین در خاورمیانه بوجود بیاورد. به هر روی در جهان زرتشتی به سوی همه ایرانیان باز هستش و من فکر میکنم این روشنایی بتابد برود به درون و پاسخ بایسته خودش را بگیرد.

– سپاسگزارم آقای کیخسرو آرش گرگین بابت این گفتگو.

فایل pdf متن مقاله